غزل شمارهٔ ۴۲۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آیی
۲
برخسار جهان افروز عالم را بیارایی
۳
برعنایی به از سروی، بزیبایی فزون از گل
۴
تعالی الله! چه لطفست این؟ بزیبایی و رعنایی
۵
مرا گویی که: جان بگذار و فرمایی که: دل خون کن
۶
بجان و دل مطیعم، هر چه گویی، هر چه فرمایی
۷
مگر جانی، که هر جا آمدی ناگه برون رفتی؟
۸
مگر عمری، که هر گه میروی دیگر نمی آیی؟
۹
چه خوش باشد که اول بر من افتد گوشه چشمت!
۱۰
سحر چون نرگس زیبا ز خواب ناز بگشایی
۱۱
دل از درد جدایی میکشد آهی و می گوید
۱۲
که: تنهایی عجب دردیست! داد از دست تنهایی!
۱۳
هلالی آید و هر شام سوی منظرت بیند
۱۴
که شاید چون مه نو از کنار بام بنمایی