ازرقی هروی · قصاید

شمارهٔ ۸

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
عروس ماه نوروزی چه کرد آن دانۀ گوهر؟
۲
که نورش ماه تابان بود و سعدش زهرۀ ازهر
۳
هزاران صورت رنگین نگاریده برو مانی
۴
هزاران پیکر طبعی بر آورده از و آزر
۵
بر آن هر صورتی رخشان ، زمشک لعلگون صدره
۶
بر آن هر پیکری تابان ، زلعل مشکبوی افسر
۷
کنون هر صورتی دارد ز رنگ زعفران جامه
۸
کنون هر پیکری دارد ز شاخ کهربا زیور
۹
شمال زرفشان هر روز طاوسان بستان را
۱۰
نهد زرچوبه در منقار و مالد زعفران برپر
۱۱
سپهسالار دریا را بر اسب باد پران بین
۱۲
خدنگش نرگس مسکین سنانش برگ نیلوفر
۱۳
شبه خفتان و در پیکان ، که از پرنده تیر او
۱۴
پس از ششماه در کهسار شخها بینی از خون تر
۱۵
فلک پیمای بحر آشوب عالم صحن انجم تگ
۱۶
شبه خفتان در پیکان آتشبار بانگ آور
۱۷
بروی چشمۀ خورشید هزمان تند بخروشد
۱۸
سمک در دامن خفتان ، فلک در گوشة مغفر
۱۹
نپاید دیر تا گردد ز مشک آلوده درع او
۲۰
هوا پرسیم پرنده زمین پر زر بازی گر
۲۱
چو باغ از نرگس مسکین فروزد شمع زنگاری
۲۲
هوا پروانۀ سیمین فرو ریزد برو بی مر
۲۳
تو گویی ذرۀ سیمین بزیر گنبد گردون
۲۴
بیاشوبند هر ساعت همی بر رغم یک دیگر
۲۵
دهان ابر لؤلؤ بیز عنبر سای هر ساعت
۲۶
ز مینا بر کشد لؤلؤ بنیل اندر دمد عنبر
۲۷
چو برگ عبهر از عنبر نماید چرخ بر صحرا
۲۸
بچرخ اندر دمد صحرا ز سنبل دیدۀ عبهر
۲۹
مصفا جوهری عالی که گیرد خاک از و صفوت
۳۰
منقش جرم نورانی که گردد دهر ازو انور
۳۱
شرارش شهپر طوطی زند بر پهلوی پروین
۳۲
سرشکش دیدۀ شاهین نهد در چشم دو پیکر
۳۳
گل و لاله است پنداری ز زر ساده و مرجان
۳۴
دهان لاله از سیماب و روی گل زسیسنبر
۳۵
شد آمد های او گویی همی عمدا فرو گیرد
۳۶
نوا در پردۀ یاقوت و در انگشت خنیاگر
۳۷
تو گویی چشمۀ خورشید ازین گردون نورانی
۳۸
ز بهر خدمت خسرو فرستد بر زمین اختر
۳۹
وزان هر اختر روشن که از گردون جدا گردد
۴۰
ز فال فتح و فیروزی نشان آرد بهر محضر
۴۱
خجسته شمس دولت را ، همایون زین ملت را
۴۲
مبارک کهف امت را ، طغانشاه آیت مفخر
۴۳
خداوندیکه گر خواهد بیک ساعت فرو بندد
۴۴
خدنگش خانه بر خاقان سنانش قصر بر قیصر
۴۵
تن اعدا بجان اندر نهان گردد ز بیم او
۴۶
چنان کاندر فروغ می نهان گردد همی ساغر
۴۷
ز اقبال وی اسکندر بدیدی چشمۀ حیوان
۴۸
اگر جزوی ز رای او بدی در رای اسکندر
۴۹
گر از بحر دو دست او بخار اندر هوا گیرد
۵۰
ازین زرین شود گردون از ان سیمین شود کشور
۵۱
ببوی خلقش ارخواهی کنی از آذر آذریون
۵۲
بتاب خشمش ار خواهی ز آذریون کنی آذر
۵۳
قدم بر آسمان بنهاد پای همتش روزی
۵۴
ز جرم آسمان بگشاد در حین چشمۀ کوثر
۵۵
الا یا نامور شاهی که پیش تخت و تاج تو
۵۶
ثنا خواند همی انجم سجود آرد همی محور
۵۷
چو در دریای دست تو بجنبد موج زرافشان
۵۸
ستاره بادبان باید ، فلک کشتی ، زمین لنگر
۵۹
خرد چون پیکری گردد ز بهر آنکه پیش تو
۶۰
اشار تهای خدمت را بکار آید همی پیکر
۶۱
جهان از تیغ تو ترسد چه ترس افتاد تیغت را ؟
۶۲
که از مغز عدوی تو نیارد کرد بیرون سر
۶۳
طبابع گر خبر یابد ز سهم جان ستان تو
۶۴
مر آثار طبایع را عرض بگریزد از جوهر
۶۵
ز بهر زخم و پریدن خدنگ دیده دوزت را
۶۶
ز پر بیرون جهد پیکان ز پیکان سر برآرد پر
۶۷
جهان گردر کفت بودی سخای تو بیک ساعت
۶۸
ز آبش بر کشیدی در ، زخاکش بر فشاندی زر
۶۹
زمین از زخم گرز تو همی خواهد که بگریزد
۷۰
ولیکن راه او بسته است ازین گردون پهناور
۷۱
هر آن گوهر کز آب و خاک پیدا شد ببخشیدی
۷۲
کنون تدبیر آن داری کز آهن بر کشی گوهر
۷۳
هر آن سر کان بتیغ تو زتن ، شاها، جدا گردد
۷۴
تنش بیسر برانگیزند روز حشر در محشر
۷۵
زجاه و همتت روزی دو معنی در سخن راندم
۷۶
جهان دیدم درو مدغم فلک دیدم درو مضمر
۷۷
در آن روزی کجا ختلی ، فعال ماه پیکررا
۷۸
نهد بر دیدۀ جنگی زند بر سینۀ صفدر
۷۹
بدانسان آتش پیکار در دلها برافروزد
۸۰
که درع جوشن و خفتان شود بر سینه خاکستر
۸۱
چو آتش نطفۀ بی جان زبهر کین برون آید
۸۲
ز پشت مرد جوشن پوش بازو بین و با مغفر
۸۳
زهاب چشمه را ماند زخون کشتگان صحرا
۸۴
صفیر مرغ را ماند ز آواز یلان تندر
۸۵
مبارزتر کسی ، شاها ، که مرزخم سنانش را
۸۶
بهیجا آفرین خواند روان رستم و نوذر
۸۷
چو بیند صورت خود را بتیغ اندر چنان داند
۸۸
کز آهن مر نبردش را برون آید همی لشکر
۸۹
تو آن شبرنگ تازی را بمیدان چون برانگیزی
۹۰
عدو را روز بنوردی بدان تیغ بلا گستر
۹۱
ز بیم خنجر و پیکان مبارز پیش زخم تو
۹۲
نه بر بشناسد از پیکان نه سر بشناسد از خنجر
۹۳
نبود آگاه اسکندر چوشد از حد تاریکی
۹۴
که بر گوهر همی راند، نه بر خاک ، ادهم واشقر
۹۵
اگر جز وی ز رای توچراغ راه او بودی
۹۶
بدیدی در شب تاریک گام مور بر مرمر
۹۷
وگر تخت سلیمان را همی صرصر خداوندا
۹۸
کشید اندر هوا پران بامر داد ده داور
۹۹
تو آتش طبع گردونی همی در زیر ران داری
۱۰۰
که اندر دست او ابرست و اندر پای او صرصر
۱۰۱
و گر خضر پیمبر را مباح آمد که بی کشتی
۱۰۲
گذارد گام را بر موج در دریای بی معبر
۱۰۳
تو از پولاد مینارنگ دریایی بکف داری
۱۰۴
که صد دریای خون دارد روان در آب و در گوهر
۱۰۵
و گر در قبض انگشتان همی پولاد چینی را
۱۰۶
چو موم تفته بگسستی همی داود پیغمبر
۱۰۷
نیابد رنج دست تو خیال دست تو شاها
۱۰۸
ز گیتی بر کند ارکان ز گردون بگسلد چنبر
۱۰۹
خداوندا ، همی خواهم که انقاس مدیحت را
۱۱۰
شود مژگان من اقلام و گردد دیدگان اختر
۱۱۱
باندک روزگار ، ای شه ، دو چیزم داد بخت تو
۱۱۲
یکی لفظ خرد رتبت ،دوم طبع سخن گستر
۱۱۳
مرا گر پیش ازین ، شاها ، بشعر اندر بسی بودی
۱۱۴
معانی سست و نازیبا ، قوافی سرد و نا درخور
۱۱۵
کنون بخت توام ، شاها ، همی تلقین کند نونو
۱۱۶
معانی های چون لؤلؤ قوافیهای چون شکر
۱۱۷
همی تا گنبد گردون نگیرد با زمین پستی
۱۱۸
همی تا چشمۀ خورشید سر بر دارد از خاور
۱۱۹
ولایت گیر و دشمن کش ، جهان پیمای و لشگر کش
۱۲۰
نشاط افزای و شادی کن ، سخاوت ورز و ملکت خور
۱۲۱
بمان چندان ، خداوندا ، که اندر گردش گردون
۱۲۲
ز اخگر بردمد دریا ، زدریا بر جهد اخگر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.