شمارهٔ ۱۰۷۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
این بار شد از دستم کار دل سرگشته
۲
اکنون منم و چشمی در خون دل آغشته
۳
پر شور شری دارم گو در سر این سر شو
۴
بر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته
۵
آب و گل ما شد خون از قدرت صنع او
۶
ایزد گل آدم را بی فایده نسرشته
۷
بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوان
۸
بنگر به لب سبزه بنشین به سر کشته
۹
نظاره گهی دارم صحراش ریاض خلد
۱۰
یک روز نمی آیی با ما سر آن پشته
۱۱
بر مجلس عشاق آی بی خویشتن و بنگر
۱۲
هم کشته در او زنده هم زنده درو کشته
۱۳
دردا که نزازی شد باریک تر از سوزن
۱۴
هم عاقبت از جایی سر بر کند این رشته
