بخش ۳۶ - اندرز و سوگند دادن مهین بانو شیرین را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چو دهقان دانه در گل پاک ریزد
۲
ز گل گر دانه خیزد پاک خیزد
۳
چو گوهر پاک دارد مردم پاک
۴
کی آلوده شود در دامن خاک
۵
مهین بانو که پاکی در گهر داشت
۶
ز حال خسرو و شیرین خبر داشت
۷
در اندیشید ازان دو یار دلکش
۸
که چون سازد بهم خاشاک و آتش
۹
به شیرین گفت کای فرزانه فرزند
۱۰
نه بر من بر همه خوبان خداوند
۱۱
یکی ناز تو و صد ملک شاهی
۱۲
یکی موی تو وز مه تا به ماهی
۱۳
سعادت خواجه تاش سایه تو
۱۴
صلاح از جمله پیرایه تو
۱۵
جهان را از جمالت روشنائی
۱۶
جمالت در پناه ناآزموده
۱۷
تو گنجی سر به مهری نابسوده
۱۸
بد و نیک جهان ناآزموده
۱۹
جهان نیرنگها داند نمودن
۲۰
به در دزدیدن و یاقوت سودن
۲۱
چنانم در دل آید کاین جهانگیر
۲۲
به پیوند تو دارد رای و تدبیر
۲۳
گر این صاحب جهان دلداده تست
۲۴
شکاری بس شگرف افتاده تست
۲۵
ولیکن گرچه بینی ناشکیبش
۲۶
نه بینم گوش داری بر فریبش
۲۷
نباید کز سر شیرین زبانی
۲۸
خورد حلوای شیرین را یگانی
۲۹
فرو ماند ترا آلوده خویش
۳۰
هوای دیگری گیرد فرا پیش
۳۱
چنان زی با رخ خورشید نورش
۳۲
که پیش از نان نیفتی در تنورش
۳۳
شنیدم ده هزارش خوبرویند
۳۴
همه شکر لب و زنجیر مویند
۳۵
دلش چون زان همه گلها بخندد
۳۶
چه گوئی در گلی چون مهر بندد
۳۷
بلی گر دست بر گوهر نیابد
۳۸
سر از گوهر خریدن برنتابد
۳۹
چو بیند نیک عهد و نیکنامت
۴۰
ز من خواهد به آیینی تمامت
۴۱
فلک را پارسائی بر تو گردد
۴۲
جهان را پادشائی بر تو گردد
۴۳
چو تو در گوهر خود پاک باشی
۴۴
به جای زهر او تریاک باشی
۴۵
و گر در عشق بر تو دست یابد
۴۶
ترا هم غافل و هم مست یابد
۴۷
چو ویس از نیکنامی دور گردی
۴۸
به زشتی در جهان مشهور گردی
۴۹
گر او ماهست ما نیز آفتابیم
۵۰
و گر کیخسرو است افراسیابیم
۵۱
پس مردان شدن مردی نباشد
۵۲
زن آن به کش جوانمردی نباشد
۵۳
بسا گل را که نغز وتر گرفتند
۵۴
بیفکندند چون بو برگرفتند
۵۵
بسا باده که در ساغر کشیدند
۵۶
به جرعه ریختندش چون چشیدند
۵۷
تو خود دانی که وقت سرفرازی
۵۸
زناشوئی بهست از عشقبازی
۵۹
چو شیرین گوش کرد آن پند چون نوش
۶۰
نهاد آن پند را چون حلقه در گوش
۶۱
دلش با آن سخن همداستان بود
۶۲
که او را نیز در خاطر همان بود
۶۳
به هفت اورنگ روشن خورد سوگند
۶۴
به روشن نامه گیتی خداوند
۶۵
که گر خون گریم از عشق جمالش
۶۶
نخواهم شد مگر جفت حلالش
۶۷
چو بانو دید آن سوگند خواری
۶۸
پدید آمد دلش را استواری
۶۹
رضا دادش که در میدان و در کاخ
۷۰
نشیند با ملک گستاخ گستاخ
۷۱
به شرط آنکه تنهائی نجوید
۷۲
میان جمع گوید آنچه گوید
۷۳
دگر روزینه کز صبح جهان تاب
۷۴
طلی شد لعلی بر لولوی خوشاب
۷۵
یزک داری ز لشکرگاه خورشید
۷۶
عنان افکند بر برجیس و ناهید
۷۷
همان یک شخص را کین ساز کرده
۷۸
همان انجمگری آغاز کرده
۷۹
چو شیر ماده آن هفتاد دختر
۸۰
سوی شیرین شدند آشوب در سر
۸۱
به مردی هر یکی اسفندیاری
۸۲
به تیر انداختن رستم سواری
۸۳
به چوگان خود چنان چالاک بودند
۸۴
که گوی از چنبر گردون ربودند
۸۵
خدنگ ترکش اندر سرو بستند
۸۶
چو سروی بر خدنگ زین نشستند
۸۷
همه برقع فرو هشتند بر ماه
۸۸
روان گشتند سوی خدمت شاه
۸۹
برون شد حاجب شه بارشان داد
۹۰
شه آنکاره دل در کارشان داد
۹۱
نوازش کرد شیرین را و برخاست
۹۲
نشاندش پیش خود بر جانب راست
۹۳
چه دید؟ الحق بتانی شوخ و دلبند
۹۴
سرائی پر شکر شهری پر از قند
۹۵
وز آن غافل که زور و زهره دارند
۹۶
به میدان از سواری بهره دارند
۹۷
ز بهر عرض آن مشکین نقابان
۹۸
به نزهت سوی میدان شد شتابان
۹۹
چو در بازی گه میدان رسیدند
۱۰۰
پریرویان ز شادی میپریدند
۱۰۱
روان شد هر مهی چون آفتابی
۱۰۲
پدید آمد ز هر کبکی عقابی
۱۰۳
چو خسرو دید که آن مرغان دمساز
۱۰۴
چمن را فاختند و صید را باز
۱۰۵
به شیرین گفت هین تا رخش تازیم
۱۰۶
بر این پهنه زمانی گوی بازیم
۱۰۷
ملک را گوی در چوگان فکندند
۱۰۸
شگرفان شور در میدان فکندند
۱۰۹
ز چوگان گشته بیدستان همه راه
۱۱۰
زمین زان بید صندل سوده بر ماه
۱۱۱
بهر گوئی که بردی باد را بید
۱۱۲
شکستی در گریبان گوی خورشید
۱۱۳
ز یکسو ماه بود و اخترانش
۱۱۴
ز دیگر سو شه و فرمانبرانش
۱۱۵
گوزن و شیر بازی مینمودند
۱۱۶
تذرو و باز غارت میربودند
۱۱۷
گهی خورشید بردی گوی و گه ماه
۱۱۸
گهی شیرین گرو دادی و گه شاه
۱۱۹
چو کام از گوی و چوگان برگرفتند
۱۲۰
طوافی گرد میدان در گرفتند
۱۲۱
به شبدیز و به گلگون کرد میدان
۱۲۲
چو روز و شب همی کردند جولان
۱۲۳
وز آنجا سوی صحرا ران گشادند
۱۲۴
به صید انداختن جولان گشادند
۱۲۵
نه چندان صید گوناگون فکندند
۱۲۶
که حدش در حساب آید که چندند
۱۲۷
به زخم نیزهها هر نازنینی
۱۲۸
نیستان کرده بر گوران زمینی
۱۲۹
به نوک تیر هر خاتون سواری
۱۳۰
فرو داده ز آهو مرغزاری
۱۳۱
ملک زان ماده شیران شکاری
۱۳۲
شگفتی مانده در چابک سواری
۱۳۳
که هر یک بود در میدان همائی
۱۳۴
به دعوی گاه نخجیر اژدهائی
۱۳۵
ملک میدید در شیرین نهانی
۱۳۶
کز آن صیدش چه آرد ارمغانی
۱۳۷
سرین و چشم آهو دید ناگاه
۱۳۸
که پیدا شد به صید افکندن شاه
۱۳۹
غزالی مست شمشیری گرفته
۱۴۰
بجای آهوی شیری گرفته
۱۴۱
از آن نخجیر پرد از جهانگیر
۱۴۲
جهانگیری چو خسرو گشت نخجیر
۱۴۳
چو طاوس فلک بگریخت از باغ
۱۴۴
به گل چیدن به باغ آمد سیه زاغ
۱۴۵
شدند از جلوه طاوسان گسسته
۱۴۶
به پر زاغ رنگان بر نشسته
۱۴۷
همه در آشیانها رخ نهفتند
۱۴۸
ز رنج ماندگی تا روز خفتند
۱۴۹
دگر روز آستان بوسان دویدند
۱۵۰
به درگاه ملک صف بر کشیدند
۱۵۱
همان چوگان و گوی آغاز کردند
۱۵۲
همان نخجیر کردن ساز کردند
۱۵۳
درین کردند ماهی عمر خود صرف
۱۵۴
وزین حرفت نیفکندند یک حرف
۱۵۵
ملک فرصت طلب میکرد بسیار
۱۵۶
که با شیرین کند یک نکته بر کار
۱۵۷
نیامد فرصتی با او پدیدش
۱۵۸
که در بند توقف بد کلیدش
۱۵۹
شبانگه کان شکر لب باز میگشت
۱۶۰
همای عشق بی پرواز میگشت
۱۶۱
شهنشه گفت کای بر نیکوان شاه
۱۶۲
جمالت چشم دولت را نظر گاه
۱۶۳
بیا تا بامدادان ز اول روز
۱۶۴
شویم از گنبد پیروزه پیروز
۱۶۵
میآریم و نشاط اندیشه گیریم
۱۶۶
طرب سازیم و شادی پیشه گیریم
۱۶۷
اگر شادیم اگر غمگین در این دیر
۱۶۸
نهایم ایمن ز دوران کهن سیر
۱۶۹
چو میباید شدن زین دیر ناچار
۱۷۰
نشاط از غم به و شادی ز تیمار
۱۷۱
نهاد انگشت بر چشم آن پریوش
۱۷۲
زمین را بوسه داد و کرد شبخوش
۱۷۳
ملک بر وعده ماه شبافروز
۱۷۴
درین فکرت که فردا کی شود روز