بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چونکه روز دوشنبه آمد شاه
۲
چتر سرسبز برکشید به ماه
۳
شد برافروخته چو سبز چراغ
۴
سبز در سبز چون فرشته باغ
۵
رخت را سوی سبز گنبد برد
۶
دل به شادی و خرمی بسپرد
۷
چون برین سبزه زمردوار
۸
باغ انجم فشاند برگ بهار
۹
زان خردمند سرو سبز آرنگ
۱۰
خواست تا از شکر گشاید تنگ
۱۱
پری آنگه که برده بود نماز
۱۲
بر سلیمان گشاد پرده راز
۱۳
گفت کایجان ما به جان تو شاد
۱۴
همه جانها فدای جان تو باد
۱۵
خانه دولتست خرگاهت
۱۶
تاج و تخت آستان درگاهت
۱۷
تاج را سربلندی از سر تست
۱۸
بخت را پایگاهی از در تست
۱۹
گوهرت عقد مملکت را تاج
۲۰
همه عالم به درگهت محتاج
۲۱
چون دعا گفت بر سریر بلند
۲۲
برگشاد از عقیق چشمه قند
۲۳
گفت شخصی عزیز بود به روم
۲۴
خوب و خوشدل چو انگبین در موم
۲۵
هرچه باید در آدمی ز هنر
۲۶
داشت آن جمله نیکوی بر سر
۲۷
با چنان خوبی و خردمندی
۲۸
بود میلش به پاک پیوندی
۲۹
مردمان در نظر نشاندندش
۳۰
بشر پرهیزگار خواندندش
۳۱
میخرامید روزی از سر ناز
۳۲
در رهی خالی از نشیب و فراز
۳۳
بر رهش عشق ترکتازی کرد
۳۴
فتنه با عقل دستیازی کرد
۳۵
پیکری دید در لفافه خام
۳۶
چون در ابر سیاه ماه تمام
۳۷
فارغ از بشر میگذشت به راه
۳۸
باد ناگه ربود برقع ماه
۳۹
فتنه را باد رهنمون آمد
۴۰
ماه از ابر سیه برون آمد
۴۱
بشر کان دید سست شد پایش
۴۲
تیر یک زخمه دوخت برجایش
۴۳
صورتی دید کز کرشمه مست
۴۴
آنچنان صدهزار توبه شکست
۴۵
خرمنی گل ولی به قامت سرو
۴۶
شسته روئی ولی به خون تذرو
۴۷
خواب غمزش به سحر کاری خویش
۴۸
بسته خواب هزار عاشق بیش
۴۹
لب چو برگ گلی که تر باشد
۵۰
برگ آن گل پر از شکر باشد
۵۱
چشم چون نرگسی که خفته بود
۵۲
فتنه در خواب او نهفته بود
۵۳
عکس رویش به زیر زلف به تاب
۵۴
چون حواصل به زیر پر عقاب
۵۵
خالی از زلف عنبر افشانتر
۵۶
چشمی از خال نامسلمانتر
۵۷
با چنان زلف و خال دیده فریب
۵۸
هیچ دل را نبود جای شکیب
۵۹
آمد از بشر بیخود آوازی
۶۰
چون ز طفلی که بر گرد گازی
۶۱
ماه تنها خرام از آن آواز
۶۲
بند برقع بهم کشید فراز
۶۳
پی تعجیل برگرفت به پیش
۶۴
کرده خونی چنان به گردن خویش
۶۵
بشر چون باز کرد دیده ز خواب
۶۶
خانه بر رفته دید و خانه خراب
۶۷
گفت اگر بر پیش روم نه رواست
۶۸
ور شکیبا شوم شکیب کجاست
۶۹
چاره کام هم شکیبائیست
۷۰
هرچه زین درگذشت رسوائیست
۷۱
شهوتی گر مرا ز راه ببرد
۷۲
مردم آخر ز غم نخواهم کرد
۷۳
ترک شهوت نشان دین باشد
۷۴
شرط پرهیزگاری این باشد
۷۵
به که محمل برون برم زین کوی
۷۶
سوی بینالمقدس آرم روی
۷۷
تا خدائی که خیر و شر داند
۷۸
بر من این کار سهل گرداند
۷۹
رفت از آنجا و برگ راه بساخت
۸۰
به زیارتگه مقدس تاخت
۸۱
در خداوند خود گریخت ز بیم
۸۲
کرد خود را به حکم او تسلیم
۸۳
تا چنان داردش ز دیو نگاه
۸۴
که بدو فتنه را نباشد راه
۸۵
چون بسی سجده زد بران سر خاک
۸۶
بازگشت از حریم خانه پاک
۸۷
بود همسفرهای دران راهش
۸۸
نیک خواهی به طبع بدخواهش
۸۹
نکتهگیری به کار نکته شگفت
۹۰
بر حدیثی هزار نکته گرفت
۹۱
بشر با او چو نیک و بد گفتی
۹۲
او بهر نکتهای برآشفتی
۹۳
کاین چنین باید آن چنان شاید
۹۴
کس زبان بر گزاف نگشاید
۹۵
بشر گوینده را ز خاموشی
۹۶
داده بد داروی فراموشی
۹۷
گفت نام تو چیست تا دانم
۹۸
پس ازینت به نام خود خوانم
۹۹
پاسخش داد و گفت نام رهی
۱۰۰
بشر شد تا تو خود چه نام نهی
۱۰۱
گفت بشری تو ننگ آدمیان
۱۰۲
من ملیخا امام عالمیان
۱۰۳
هرچه در آسمان و در زمیست
۱۰۴
وآنچه در عقل و رای آدمیست
۱۰۵
همه دانم به عقل خویش تمام
۱۰۶
واگهی دارم از حلال و حرام
۱۰۷
یک تنم بهتر از دوازده تن
۱۰۸
یک فنی بوده در دوازده فن
۱۰۹
کوه و دریا و دشت و بیشه و رود
۱۱۰
هرچه هستند زیر چرخ کبود
۱۱۱
اصل هریک شناختم به درست
۱۱۲
کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست
۱۱۳
از فلک نیز و آنچه هست در او
۱۱۴
آگهم نارسیده دست بر او
۱۱۵
در هر اطراف کاوفتد خطری
۱۱۶
دانم آنرا به تیزتر نظری
۱۱۷
گر رسد پادشاهیی به زوال
۱۱۸
پیش از آن دانمش به پنجه سال
۱۱۹
ور درآید به دانه کم بیشی
۱۲۰
من به سالی خبر دهم پیشی
۱۲۱
نبض و قاروره را چنان دانم
۱۲۲
کافت تب ز تن بگردانم
۱۲۳
چون به افسون در آتش آرم نعل
۱۲۴
کهربا را کنم به گوهر لعل
۱۲۵
سنگ از اکسیر من گهر گردد
۱۲۶
خاک در دست من به زر گردد
۱۲۷
باد سحری چو بردمم ز دهن
۱۲۸
مار پیسه کنم ز پیسه رسن
۱۲۹
کان هر گنج کافرید خدای
۱۳۰
منم آن گنج را طلسم گشای
۱۳۱
هرچه پرسند از آسمان و زمین
۱۳۲
هم از آن آگهی دهم هم ازین
۱۳۳
نیست در هیچ دانش آبادی
۱۳۴
فحل و داناتر از من استادی
۱۳۵
چون ازین برشمرد لافی چند
۱۳۶
خیره شد بشر از آن گزافی چند
۱۳۷
ابری از کوه بردمید سیاه
۱۳۸
چون ملیخا در ابر کرد نگاه
۱۳۹
گفت کابری سیه چراست چو قیر
۱۴۰
وابر دیگر سپید رنگ چو شیر
۱۴۱
بشر گفتا که حکم یزدانی
۱۴۲
این چنین پر کند تو خود دانی
۱۴۳
گفت ازین بگذر این بهانه بود
۱۴۴
تیر باید که بر نشانه بود
۱۴۵
ابر تیره دخان محترقست
۱۴۶
بر چنین نکته عقل متفقست
۱۴۷
وابر کو شیرگون و در فامست
۱۴۸
در مزاجش رطوبتی خامست
۱۴۹
جست بادی ز بادهای نهفت
۱۵۰
باز بنگر که بوالفضول چه گفت
۱۵۱
گفت برگو که بادجنبان چیست
۱۵۲
خیره چون گاو و خر نباید زیست
۱۵۳
گفت بشر اینهم از قضای خداست
۱۵۴
هیچ بی حکم او نگردد راست
۱۵۵
گفت در دست حکمت آر عنان
۱۵۶
چند گوئی حدیث پیر زنان
۱۵۷
اصل باد از هوا بود به یقین
۱۵۸
که بجنباندش به خار زمین
۱۵۹
دید کوهی بلند و گفت این کوه
۱۶۰
از دگرها چرا بود به شکوه
۱۶۱
گفت بشر ایزدیست این پیوند
۱۶۲
که یکی پست و دیگریست بلند
۱۶۳
گفت بازم ز حجت افکندی
۱۶۴
نقش تا چند بر قلم بندی
۱۶۵
ابر چون سیل هولناک آرد
۱۶۶
کوه را سیل در مغاک آرد
۱۶۷
وانکه تیغش بر اوج دارد میل
۱۶۸
دورتر باشد از گذرگه سیل
۱۶۹
بشر بانگی بر او زد از سر هوش
۱۷۰
گفت با حکم کردگار مکوش
۱۷۱
من نه کز سر کار بیخبرم
۱۷۲
در همه علمی از تو بیشترم
۱۷۳
لیک علت به خود نشاید گفت
۱۷۴
ره بپندار خود نباید رفت
۱۷۵
ما که در پرده ره نمیدانیم
۱۷۶
نقش بیرون پرده میخوانیم
۱۷۷
پی غلط راندن اجتهادی نیست
۱۷۸
بر غلط خواندن اعتمادی نیست
۱۷۹
ترسم این پرده چون براندازند
۱۸۰
با غلط خواندگان غلط بازند
۱۸۱
به که با این درخت عالی شاخ
۱۸۲
نشود دست هرکسی گستاخ
۱۸۳
این عزیمت که بشر بر وی خواند
۱۸۴
هم دران دیو بوالفضولی ماند
۱۸۵
روزکی چند میشدند بهم
۱۸۶
وانفضولی نکرد یک مو کم
۱۸۷
در بیابان گرم و بیآبی
۱۸۸
مغزشان تافته ز بیخوابی
۱۸۹
میدویدند با نفیر و خروش
۱۹۰
تا رسیدند از آن زمین به جوش
۱۹۱
به درختی سطبر و عالی شاخ
۱۹۲
سبز و پاکیزه و بلند و فراخ
۱۹۳
سبزه در زیر او چو سبز حریر
۱۹۴
دیده از دیدنش نشاط پذیر
۱۹۵
آکنیده خمی سفال درو
۱۹۶
آبیالحق خوش و زلال درو
۱۹۷
چون که دید آن فضول آب زلال
۱۹۸
همچو ریحان تر میان سفال
۱۹۹
گفت با بشر کای خجسته رفیق
۲۰۰
باز پرسم بگو که از چه طریق
۲۰۱
این سفالین خم گشاده دهان
۲۰۲
تا به لب هست زیر خاک نهان
۲۰۳
وآب این خم بگو که تا به کجاست
۲۰۴
کوه پایه نه گرد او صحراست
۲۰۵
گفت بشر از برای مزد کسی
۲۰۶
کرده باشد که کردهاند بسی
۲۰۷
تا نگردد به صدمهای به دو نیم
۲۰۸
در زمین آکنیدهاند ز بیم
۲۰۹
گفت تا پاسخ تو زین نمطست
۲۱۰
هرچه گوئی و گفتهای غلطست
۲۱۱
آری آری کسی ز بهر کسی
۲۱۲
کشد آبی به دوش هر نفسی
۲۱۳
خاصه در وادیی که از تف و تاب
۲۱۴
صد در صد درو نیابی آب
۲۱۵
این وطنگاه دامیارانست
۲۱۶
جای صیاد و صید کارانست
۲۱۷
آب این خم که در نشاختهاند
۲۱۸
از پی دام صید ساختهاند
۲۱۹
تا چو غرم و گوزن و آهو و گور
۲۲۰
در بیابان خورند طعمه شور
۲۲۱
تشنه گردند و قصد آب کنند
۲۲۲
سوی این آبخور شتاب کنند
۲۲۳
مرد صیاد راه بسته بود
۲۲۴
با کمان در کمین نشسته بود
۲۲۵
بزند صید را به خوردن آب
۲۲۶
کند از صید زخم خورده کباب
۲۲۷
بندها را چنین گشای گره
۲۲۸
تا نیوشنده بر تو گوید زه
۲۲۹
بشر گفت ای نهفته گوی جهان
۲۳۰
هرکسی را عقیدهایست نهان
۲۳۱
من و تو زآنچه در نهان داریم
۲۳۲
به همه کس ظن آنچنان داریم
۲۳۳
بد میندیش گفتمت پیشی
۲۳۴
عاقبت بد کند بداندیشی
۲۳۵
چون بران آب سفره بگشادند
۲۳۶
نان بخوردند و آب در دادند
۲۳۷
آبیالحق به تشنگان در خورد
۲۳۸
روشن و خوشگوار و صافی و سرد
۲۳۹
بانگ بر بشر زد ملیخا تیز
۲۴۰
که از آنسو ترکنشین برخیز
۲۴۱
تا در این آب خوشگوار شوم
۲۴۲
شویم اندام و بیغبار شوم
۲۴۳
از عرقهای شور تن فرسای
۲۴۴
چرک بر من نشسته سر تا پای
۲۴۵
چرک تن را ز تن فرو شویم
۲۴۶
پاک و پاکیزه سوی ره پویم
۲۴۷
وانگه این خم به سنگ پاره کنم
۲۴۸
صید را از گزند چاره کنم
۲۴۹
بشر گفت ای سلیم دل برخیز
۲۵۰
در چنین خم مباش رنگآمیز
۲۵۱
آب او خورده با دلانگیزی
۲۵۲
چرک تن را چرا در او ریزی
۲۵۳
هرکه آبی خورد که بنوازد
۲۵۴
در وی آب دهن نیندازد
۲۵۵
سرکه نتوان بر آینه سودن
۲۵۶
صافیی را به درد آلودن
۲۵۷
تا دگر تشنه چون به تاب رسد
۲۵۸
زآب نوشین او به آب رسد
۲۵۹
مرد بد رأی گفت او نشنید
۲۶۰
گوهر زشت خویش کرد پدید
۲۶۱
جامه بر کند و جمله بر هم بست
۲۶۲
خویشتن گرد کرد و در خم جست
۲۶۳
چون درون شد نه خم که چاهی بود
۲۶۴
تا بن چه دراز راهی بود
۲۶۵
با اجل زیرکی به کار نشد
۲۶۶
جان بسی کند و رستگار نشد
۲۶۷
ز آب خوردن تنش به تاب افتاد
۲۶۸
عاقبت غرقه شد در آب افتاد
۲۶۹
بشر از آنسو نشسته دل زده تاب
۲۷۰
از پی آب کرده دیده پرآب
۲۷۱
گفت باز این حرام زاده خام
۲۷۲
کرد بر من سلام خویش حرام
۲۷۳
ترسم این چرگن نمونه خصال
۲۷۴
آرد آلودگی به آب زلال
۲۷۵
آب را چرک او کند به درنگ
۲۷۶
وانگهی در سفال دارد سنگ
۲۷۷
این بداندیشی از بدان آید
۲۷۸
نه ز پاکان و بخردان آید
۲۷۹
هیچکس را چنین رفیق مباد
۲۸۰
این چنین سفله جز غریق مباد
۲۸۱
چون درین گفتگوی زد نفسی
۲۸۲
مرد نامد برین گذشت بسی
۲۸۳
سوی خم شد به جستجوی رفیق
۲۸۴
واگهی نه که خواجه گشت غریق
۲۸۵
غرقهای دید جان او شده گم
۲۸۶
سر چون خم نهاده بر سر خم
۲۸۷
طرفه در ماند کاین چه شاید بود
۲۸۸
چوبی از شاخ آن درخت ربود
۲۸۹
هم به بالای نیزهای کم و بیش
۲۹۰
ساده کردش به چنگ و ناخن خویش
۲۹۱
چون مساحت گران دریائی
۲۹۲
زد در آن خم به آب پیمائی
۲۹۳
خم رها کن که دید چاهی ژرف
۲۹۴
سر به آجر بر آوریده شگرف
۲۹۵
نیمه خم نهاده بر سر او
۲۹۶
تا دده کم شود شناور او
۲۹۷
برکشید آن غریق را به شتاب
۲۹۸
در چه خاک بردش از چه آب
۲۹۹
چون در انباشتش به خاک و به سنگ
۳۰۰
بر سرینش نشست با دل تنگ
۳۰۱
گفت کان گربزی ورایت کو
۳۰۲
وان درفش گره گشایت کو
۳۰۳
وانهمه دعویت به چارهگری
۳۰۴
با دد و دیو و آدمی و پری
۳۰۵
وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند
۳۰۶
غیب را سر در آورم به کمند
۳۰۷
کو شد آن دعوی دوازده فن
۳۰۸
وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن
۳۰۹
وان نمودن که بنگرم پیشی
۳۱۰
کارها را به چابک اندیشی
۳۱۱
چاهی آنگاه سر گشاده به پیش
۳۱۲
چون ندیدی به دور بینی خویش
۳۱۳
وانکه ما را بر آنچنان آبی
۳۱۴
فصلها گفته شد ز هر بابی
۳۱۵
فصل ما گر به هم شماری داشت
۳۱۶
آن نگفتیم کاصل کاری داشت
۳۱۷
هرچه در آب آن خم افکندیم
۳۱۸
آتش اندر خم خود آگندیم
۳۱۹
نقش آن کارگه دگرگون بود
۳۲۰
از حساب من و تو بیرون بود
۳۲۱
تا فلک رشته را گره دادست
۳۲۲
بر سر رشته کس نیفتادست
۳۲۳
گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم
۳۲۴
هردو ز اندیشه غلط گفتیم
۳۲۵
تو بدان غرقهای و من رستم
۳۲۶
که تو شاکر نهای و من هستم
۳۲۷
تو که دام بهایمش خواندی
۳۲۸
چون بهایم به دام درماندی
۳۲۹
من به نیکی بدو گمان بردم
۳۳۰
نیک من نیک بود و جان بردم
۳۳۱
این سخن گفت و از زمین برخاست
۳۳۲
رخت او باز جست از چپ و راست
۳۳۳
رفت و برداشت یک به یک سلبش
۳۳۴
دق مصری عمامه قصبش
۳۳۵
چونکه مهر از نورد بازگشاد
۳۳۶
کیسهای زان میان به زیر افتاد
۳۳۷
زر مصری درو هزار درست
۳۳۸
زان کهن سکهها که بود نخست
۳۳۹
مهر بنهاد و مهر ازو برداشت
۳۴۰
همچنان سر به مهر خود بگذاشت
۳۴۱
گفت شرط آن بود که جامه او
۳۴۲
با زر و زینت و عمامه او
۳۴۳
جمله در بندم و نگهدارم
۳۴۴
به کسی کاهل اوست بسپارم
۳۴۵
باز پرسم سرای او به کجاست
۳۴۶
برسانم به آنکه اهل سراست
۳۴۷
چون زمن نامد استعانت او
۳۴۸
نکنم غدر در امانت او
۳۴۹
گر من آنها کنم که او کردست
۳۵۰
هم از آنها خورم که او خوردست
۳۵۱
همچنان آن نورد را در بست
۳۵۲
چونکه در بسته شد گرفت به دست
۳۵۳
رهروی در گرفت و راه نوشت
۳۵۴
سوی شهر آمد از کرانه دشت
۳۵۵
چون درآسود یک دو روز به شهر
۳۵۶
داد ز خواب و خورد خود را بهر
۳۵۷
آن عمامه به هر کسی بنمود
۳۵۸
که خداوند این که شاید بود
۳۵۹
زاد مردی عمامه را بشناخت
۳۶۰
گفت لختی رهت بباید تاخت
۳۶۱
در فلان کوی چندمین خانه
۳۶۲
هست کاخی بلند و شاهانه
۳۶۳
در بزن کان در آستانه اوست
۳۶۴
بیگمان شو که خانه خانه اوست
۳۶۵
بشر با جامه و عمامه و زر
۳۶۶
سوی آن خانه شد که یافت خبر
۳۶۷
در زد آمد شکر لبی دلبند
۳۶۸
باز کرد آن در رواق بلند
۳۶۹
گفت کاری و حاجتی بنمای
۳۷۰
تا بر آرم چنانکه باشد رای
۳۷۱
بشر گفتا بضاعتی دارم
۳۷۲
بانوی خانه کو که بسپارم
۳۷۳
گر درون آمدن به خانه رواست
۳۷۴
تا درآیم سخن بگویم راست
۳۷۵
که ملیخای آسمان فرهنگ
۳۷۶
از زمانه چو ریو دید و چه رنگ
۳۷۷
زن درون بردش از برون سرای
۳۷۸
بر کنار بساط کردش جای
۳۷۹
خویشتن روی کرد زیر نقاب
۳۸۰
گفت برگو سخن که هست صواب
۳۸۱
بشر هر قصهای که بود تمام
۳۸۲
گفت با ماهروی سیم اندام
۳۸۳
آن به هم صحبتی رسیدن او
۳۸۴
در هنرها سخن شنیدن او
۳۸۵
وان برآشفتش چو بد مستان
۳۸۶
دعوی انگیختن به هر دستان
۳۸۷
وان به هر چیز بدگمان بودن
۳۸۸
خوبیی را به زشتی آلودن
۳۸۹
وان چه از بهر دیگران کندن
۳۹۰
خویشتن را دران چه افکندن
۳۹۱
وان شدن چون محیط موج زنش
۳۹۲
عاقبت ماندن آب در دهنش
۳۹۳
چون فرو گفت هرچه دید همه
۳۹۴
وآنچه زان بیوفا شنید همه
۳۹۵
گفت کاو غرقه شد بقای تو باد
۳۹۶
جای او خاک خانه جای تو باد
۳۹۷
جیفهای کاب شسته بودش پاک
۳۹۸
در سپردم به گنج خانه خاک
۳۹۹
رخت او هرچه بود در بستم
۴۰۰
واینک اینک گرفته در دستم
۴۰۱
جامه و زر نهاد حالی پیش
۴۰۲
کرد روشن درست کاری خویش
۴۰۳
زن زنی بود کاردان و شگرف
۴۰۴
آن ورق باز خواند حرف به حرف
۴۰۵
ساعتی زان سخن پریشان گشت
۴۰۶
آبی از چشم ریخت و زآب گذشت
۴۰۷
پاسخش داد کای همیون رای
۴۰۸
نیک مردی ز بندگان خدای
۴۰۹
آفرین بر حلال زادگیت
۴۱۰
بر لطیفی و رو گشادگیت
۴۱۱
که کند هرگز این جوانمردی
۴۱۲
که تو در حق بی کسان کردی
۴۱۳
نیک مردی نه آن بود که کسی
۴۱۴
ببرد انگبینی از مگسی
۴۱۵
نیکمرد آن رود که در کارش
۴۱۶
رخنه نارد فریب دینارش
۴۱۷
شد ملیخا و تن به خاک سپرد
۴۱۸
جان به جائی که لایق آمد برد
۴۱۹
آنچه گفتی ز بد پسندان بود
۴۲۰
راست گفتی هزار چندان بود
۴۲۱
بود کارش همه ستمگاری
۴۲۲
بیوفائی و مردم آزاری
۴۲۳
کرد بسیار جور بر زن و مرد
۴۲۴
بر چنانی چنین بود درخورد
۴۲۵
به عقیدت جهود کینه سرشت
۴۲۶
مار نیرنگ و اژدهای کنشت
۴۲۷
سالها شد که من برنجم ازو
۴۲۸
جز بدی هیچ بر نسنجم ازو
۴۲۹
من به بالین نرم او خفته
۴۳۰
او به من بر دروغها گفته
۴۳۱
من ز بادش سپر فکنده چو میغ
۴۳۲
او کشیده چو برق بر من تیغ
۴۳۳
چون خدا دفع کردش از سر من
۴۳۴
رفت غوغای محنت از در من
۴۳۵
گر بد ار نیک بود روی نهفت
۴۳۶
از پس مرده بد نشاید گفت
۴۳۷
پای او از میانه بیرون شد
۴۳۸
حال پیوند ما دگرگون شد
۴۳۹
تو از آنجا که مرد کار منی
۴۴۰
به زناشوئی اختیار منی
۴۴۱
مایه و ملک هست و ستر و جمال
۴۴۲
به ازین کی رسد به جفت حلال
۴۴۳
به نکاحی که آن خدا فرمود
۴۴۴
کار ما را فراهم آور زود
۴۴۵
من به جفتی ترا پسندیدم
۴۴۶
که جوانمردی ترا دیدم
۴۴۷
تو به من گر ارادتی داری
۴۴۸
تا کنم دعوی پرستاری
۴۴۹
قصه شد گفته حسب حال اینست
۴۵۰
مال دارم بسی جمال اینست
۴۵۱
وانگهی برقع از قمر برداشت
۴۵۲
مهر خشک از عقیقتر برداشت
۴۵۳
بشر چون خوبی و جمالش دید
۴۵۴
فتنه چشم و سحر خالش دید
۴۵۵
آن پریچهره بود کاول روز
۴۵۶
دیده بودش چنان جهان افروز
۴۵۷
نعرهای زد چنانکه رفت از هوش
۴۵۸
حلقه در گوش یار حلقه به گوش
۴۵۹
چون چنان دید نوش لب بشتافت
۴۶۰
بوی خوش کرد و جان او دریافت
۴۶۱
هوش رفته چو هوش یافته شد
۴۶۲
سرش از تاب شرم تافته شد
۴۶۳
گفت اگر شیفتم ز عشق پری
۴۶۴
تا به دیوانگی گمان نبری
۴۶۵
گر بود دیو دیده افتاده
۴۶۶
من پری دیدم ای پریزاده
۴۶۷
وین که بینی نه مهر امروزست
۴۶۸
دیر باشد که در من این سوزست
۴۶۹
که فلان روز در فلان ره تنگ
۴۷۰
برقعت را ربود باد از چنگ
۴۷۱
من ترا دیدم و ز دست شدم
۴۷۲
می وصلت نخورده مست شدم
۴۷۳
سوختم در غم نهانی تو
۴۷۴
رفت جانم ز مهربانی تو
۴۷۵
گرچه یک دم نرفتی از یادم
۴۷۶
با کسی راز خویش نگشادم
۴۷۷
چونکه صبرم در اوفتاد ز پای
۴۷۸
رفتم و در گریختم به خدای
۴۷۹
تا خدایم به فضل و رحمت خویش
۴۸۰
آورید آنچه شرط باشد پیش
۴۸۱
چون نکردم طمع چو بوالهوسان
۴۸۲
در حریم جمال و مال کسان
۴۸۳
دولتی کو جمال و مالم داد
۴۸۴
نز حرام اینک از حلالم داد
۴۸۵
زن چو از رغبت وی آگه شد
۴۸۶
رغبتش زآنچه بد یکی ده شد
۴۸۷
بشر کان حور پیکرش بنواخت
۴۸۸
رفت بیرون و کار خویش بساخت
۴۸۹
گشت با او به شرط کاوین جفت
۴۹۰
نعمتی یافت شکر نعمت گفت
۴۹۱
با پریچهره کام دل میراند
۴۹۲
بر خود افسون چشم بد میخواند
۴۹۳
از جهودی رهاند شاهی را
۴۹۴
دور کرد از کسوف ماهی را
۴۹۵
از پرندش غیار زردی شست
۴۹۶
برگ سوسن ز شنبلیدش رست
۴۹۷
چون ندید از بهشتیان دورش
۴۹۸
جامه سبز دوخت چون حورش
۴۹۹
سبزپوشی به از علامت زرد
۵۰۰
سبزی آمد به سرو بن در خورد
۵۰۱
رنگ سبزی صلاح کشته بود
۵۰۲
سبزی آرایش فرشته بود
۵۰۳
جان به سبزی گراید از همه چیز
۵۰۴
چشم روشن به سبزه گردد نیز
۵۰۵
رستنی را به سبزی آهنگست
۵۰۶
همه سر سبزیی بدین رنگست
۵۰۷
قصه چون گفت ماه بزم آرای
۵۰۸
شه در آغوش خویش کردش جای