Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
نظامی · خمسه

بخش ۲۹ - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
روزی از روزهای دیماهی
۲
چون شب تیر مه به کوتاهی
۳
از دگر روز هفته آن به بود
۴
ناف هفته مگر سه‌شنبه بود
۵
روز بهرام و رنگ بهرامی
۶
شاه با هردو کرده هم نامی
۷
سرخ در سرخ زیوری بر ساخت
۸
صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت
۹
بانوی سرخ روی سقلابی
۱۰
آن به رنگ آتشی به لطف آبی
۱۱
به پرستاریش میان در بست
۱۲
خوش بود ماه آفتاب‌پرست
۱۳
شب چو منجوق برکشید بلند
۱۴
طاق خورشید را درید پرند
۱۵
شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز
۱۶
خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز
۱۷
نازنین سر نتافت از رایش
۱۸
در فشاند از عقیق در پایش
۱۹
کای فلک آستان درگه تو
۲۰
قرص خورشید ماه خرگه تو
۲۱
برتر از هر دری که بتوان سفت
۲۲
بهتر از هر سخن که بتوان گفت
۲۳
کس به گردت رسید نتواند
۲۴
کور باد آنکه دید نتواند
۲۵
چون دعائی چنین به پایان برد
۲۶
لعل کان را به کان لعل سپرد
۲۷
گفت کز جمله ولایت روس
۲۸
بود شهری به نیکوی چو عروس
۲۹
پادشاهی درو عمارت ساز
۳۰
دختری داشت پروریده به ناز
۳۱
دلفریبی به غمزه جادو بند
۳۲
گلرخی قامتش چو سرو بلند
۳۳
رخ به خوبی ز ماه دلکش‌تر
۳۴
لب به شیرینی از شکر خوشتر
۳۵
زهره‌ای دل ز مشتری برده
۳۶
شکر و شمع پیش او مرده
۳۷
تنگ شکر ز تنگی شکرش
۳۸
تنگدل‌تر ز حلقه کمرش
۳۹
مشک با زلف او جگرخواری
۴۰
گل ز ریحان باغ او خاری
۴۱
قدی افراخته چو سرو به باغ
۴۲
روئی افروخته چو شمع و چراغ
۴۳
تازه روئیش تازه‌تر ز بهار
۴۴
خوب رنگیش خوبتر ز نگار
۴۵
خواب نرگس خمار دیده او
۴۶
ناز نسرین درم خریده او
۴۷
آب گل خاک ره پرستانش
۴۸
گل کمر بند زیر دستانش
۴۹
به جز از خوبی و شکر خندی
۵۰
داشت پیرایه هنرمندی
۵۱
دانش آموخته ز هر نسقی
۵۲
در نبشته ز هر فنی ورقی
۵۳
خوانده نیرنگ نامهای جهان
۵۴
جادوئیها و چیزهای نهان
۵۵
درکشیده نقاب زلف بروی
۵۶
سرکشیده ز بارنامه شوی
۵۷
آنکه در دور خویش طاق بود
۵۸
سوی جفتش کی اتفاق بود
۵۹
چون شد آوازه در جهان مشهور
۶۰
کامداست از بهشت رضوان حور
۶۱
ماه و خورشید بچه‌ای زادست
۶۲
زهره شیر عطاردش دادست
۶۳
رغبت هرکسی بدو شد گرم
۶۴
آمد از هر سوئی شفاعت نرم
۶۵
این به زور آن به زر همی‌کوشید
۶۶
و او زر خود به زور می‌پوشید
۶۷
پدر از جستجوی ناموران
۶۸
کان صنم را رضا ندید در آن
۶۹
گشت عاجز که چاره چون سازد
۷۰
نرد با صد حریف چون بازد
۷۱
دختر خوبروی خلوت ساز
۷۲
دست خواهندگان چو دید دراز
۷۳
جست کوهی در آن دیار بلند
۷۴
دور چون دور آسمان ز گزند
۷۵
داد کردن بر او حصاری چست
۷۶
گفتی از مغز کوه کوهی رست
۷۷
پوزش انگیخت وز پدر درخواست
۷۸
تا کند برگ راه رفتن راست
۷۹
پدر مهربان از آن دوری
۸۰
گرچه رنجید داد دستوری
۸۱
تا چو شهدش ز خانه گردد دور
۸۲
در نیاید ز بام و در زنبور
۸۳
نیز چون در حصار باشد گنج
۸۴
پاسبان را ز دزد ناید رنج
۸۵
وان عروس حصاری از سر ناز
۸۶
کرد کار حصار خویش بساز
۸۷
چون بدان محکمی حصاری بست
۸۸
رفت و چون گنج در حصار نشست
۸۹
گنج او چون در استواری شد
۹۰
نام او بانوی حصاری شد
۹۱
دزد گنج از حصار او عاجز
۹۲
کاهنین قلعه بد چو رویین دز
۹۳
او در آن دز چو بانوی سقلاب
۹۴
هیچ دز بانو آن ندیده به خواب
۹۵
راه بربسته راه داران را
۹۶
دوخته کام کامگاران را
۹۷
در همه کاری آن هنر پیشه
۹۸
چاره‌گر بود و چابک اندیشه
۹۹
انجم چرخ را مزاج شناس
۱۰۰
طبعها را بهم گرفته قیاس
۱۰۱
بر طبایع تمام یافته دست
۱۰۲
راز روحانی آوریده به شست
۱۰۳
که ز هر خشک و تر چه شاید کرد
۱۰۴
چون شود آب گرم و آتش سرد
۱۰۵
مردمان را چه می‌کند مردم
۱۰۶
وانجمن را چه می‌دهد انجم
۱۰۷
هرچه فرهنگ را به کار آید
۱۰۸
وآدیمزاد را بیاراید
۱۰۹
همه آورده بود زیر نورد
۱۱۰
آن بصورت زن و به معنی مرد
۱۱۱
چون شکیبنده شد در آن‌باره
۱۱۲
دل ز مردم برید یکباره
۱۱۳
کرد در راه آن حصار بلند
۱۱۴
از سر زیرکی طلسمی چند
۱۱۵
پیکر هر طلسم از آهن و سنگ
۱۱۶
هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ
۱۱۷
هرکه رفتی بدان گذرگه بیم
۱۱۸
گشتی از زخم تیغها به دو نیم
۱۱۹
جز یکی کو رقیب آن دز بود
۱۲۰
هرکه آن راه رفت عاجز بود
۱۲۱
و آن رقیبی که بود محرم کار
۱۲۲
ره نرفتی مگر به گام شمار
۱۲۳
گر یکی پی‌غلط شدی ز صدش
۱۲۴
اوفتادی سرش ز کالبدش
۱۲۵
از طلسمی بدو رسیدی تیغ
۱۲۶
ماه عمرش نهان شدی در میغ
۱۲۷
در آن‌باره کاسمانی بود
۱۲۸
چون در آسمان نهانی بود
۱۲۹
گر دویدی مهندسی یک ماه
۱۳۰
بر درش چون فلک نبردی راه
۱۳۱
آن پری پیکر حصارنشین
۱۳۲
بود نقاش کارخانه چین
۱۳۳
چون قلم را به نقش پیوستی
۱۳۴
آب را چون صدف گره بستی
۱۳۵
از سواد قلم چو طره حور
۱۳۶
سایه را نقش برزدی بر نور
۱۳۷
چون در آن برج شهربندی یافت
۱۳۸
برج از آن ماه بهره‌مندی یافت
۱۳۹
خامه برداشت پای تا سر خویش
۱۴۰
بر پرندی نگاشت پیکر خویش
۱۴۱
بر سر صورت پرند سرشت
۱۴۲
به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت
۱۴۳
کز جهان هر کرا هوای منست
۱۴۴
با چنین قلعه‌ای که جای منست
۱۴۵
گو چو پروانه در نظاره نور
۱۴۶
پای در نه سخن مگوی از دور
۱۴۷
بر چنین قلعه مرد باید بار
۱۴۸
نیست نامرد را درین دز کار
۱۴۹
هرکرا این نگار می‌باید
۱۵۰
نه یکی جان هزار می‌باید
۱۵۱
همتش سوی راه باید داشت
۱۵۲
چار شرطش نگاه باید داشت
۱۵۳
شرط اول درین زناشوئی
۱۵۴
نیکنامی شدست و نیکوئی
۱۵۵
دومین شرط آن که از سر رای
۱۵۶
گردد این راه را طلسم گشای
۱۵۷
سومین شرس آنکه از پیوند
۱۵۸
چون گشاید طلسمها را بند
۱۵۹
در ین در نشان دهد که کدام
۱۶۰
تا ز در جفت من شود نه ز بام
۱۶۱
چارمین شرط اگر به جای آرد
۱۶۲
ره سوی شهر زیرپای آرد
۱۶۳
تا من آیم به بارگاه پدر
۱۶۴
پرسم از وی حدیثهای هنر
۱۶۵
گر جوابم دهد چنانکه سزاست
۱۶۶
خواهم او را چنانکه شرط وفاست
۱۶۷
شوی من باشد آن گرامی مرد
۱۶۸
کانچه گفتم تمام داند کرد
۱۶۹
وانکه زین شرط بگذرد تن او
۱۷۰
خون بی‌شرط او به گردن او
۱۷۱
هرکه این شرط را نکو دارد
۱۷۲
کیمیای سعادت او دارد
۱۷۳
وانکه پی بر سخن نداند برد
۱۷۴
گر بزرگست زود گردد خرد
۱۷۵
چون ز ترتیب این ورق پرداخت
۱۷۶
پیش آنکس که اهل بود انداخت
۱۷۷
گفت برخیز و این ورق بردار
۱۷۸
وین طبق پوش ازین طبق بردار
۱۷۹
بر در شهر شو به جای بلند
۱۸۰
این ورق را به تاج در دربند
۱۸۱
تا ز شهری و لشگری هرکس
۱۸۲
کافتدش بر چو من عروس هوس
۱۸۳
به چنین شرط راه برگیرد
۱۸۴
یا شود میر قلعه یا میرد
۱۸۵
شد پرستنده وان ورق برداشت
۱۸۶
پیچ بر پیچ راه را بگذاشت
۱۸۷
بر در شهر بست پیکر ماه
۱۸۸
تا درو عاشقان کنند نگاه
۱۸۹
هرکه را رغبت اوفتد خیزد
۱۹۰
خون خود را به دست خود ریزد
۱۹۱
چون به هر تخت گیر و تاجوری
۱۹۲
زین حکایت رسیده شد خبری
۱۹۳
بر تمنای آن حدیث گزاف
۱۹۴
سر نهادند مرم از اطراف
۱۹۵
هرکس از گرمی جوانی خویش
۱۹۶
داد بر باد زندگانی خویش
۱۹۷
هرکه در راه او نهادی گام
۱۹۸
گشتی از زخم تیغ دشمن کام
۱۹۹
هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای
۲۰۰
نشد آن قلعه را طلسم گشای
۲۰۱
وانکه لختی نمود چاره‌گری
۲۰۲
هم فسونش ز چاره شد سپری
۲۰۳
گرچه بگشاد از آن طلسمی چند
۲۰۴
بر دگرها نگشت نیرومند
۲۰۵
از سر بی‌خودی و بیرائی
۲۰۶
در سر کار شد به رسوائی
۲۰۷
بی‌مرادی کزو میسر شد
۲۰۸
چند برنای خوب در سر شد
۲۰۹
کس از آن ره خلاص دیده نبود
۲۱۰
همه ره جز سر بریده نبود
۲۱۱
هر سری کز سران بریدندی
۲۱۲
به در شهر برکشیدندی
۲۱۳
تا ز بس سر که شد بریده به قهر
۲۱۴
کله بر کله بسته شد در شهر
۲۱۵
گرد گیتی چو بنگری همه جای
۲۱۶
نبود جز به سور شهر آرای
۲۱۷
وان پریرخ که شد ستیزه حور
۲۱۸
شهری آراسته به سر نه به سور
۲۱۹
نارسیده به سایه در او
۲۲۰
ای بسا سر که رفت در سر او
۲۲۱
از بزرگان پادشا زاده
۲۲۲
بود زیبا جوانی آزاده
۲۲۳
زیرک و زورمند و خوب و دلیر
۲۲۴
صید شمشیر او چه گور و چه شیر
۲۲۵
روزی از شهر شد به سوی شکار
۲۲۶
تا شکفته شود چو تازه بهار
۲۲۷
دید یک نوش نامه بر در شهر
۲۲۸
گرد او صد هزار شیشه زهر
۲۲۹
پیکری بسته بر سواد پرند
۲۳۰
پیکری دلفریب و دیده پسند
۲۳۱
صورتی کز جمال و زیبائی
۲۳۲
برد ازو در زمان شکیبائی
۲۳۳
آفرین گفت بر چنان قلمی
۲۳۴
کاید از نوکش آنچنان رقمی
۲۳۵
گرد آن صورت جهان آرای
۲۳۶
صد سر آویخته ز سر تا پای
۲۳۷
گفت ازین گوهر نهنگ آویز
۲۳۸
چون گریزم که نیست جای گریز
۲۳۹
زین هوسنامه گر به دارم دست
۲۴۰
آورد در تنم شکیب شکست
۲۴۱
گر دلم زین هوس به در نشود
۲۴۲
سر شود وین هوس ز سر نشود
۲۴۳
بر پرند ارچه صورتی زیباست
۲۴۴
مار در حلقه خار در دیباست
۲۴۵
این همه سر بریده شد باری
۲۴۶
هیچکس را به سر نشد کاری
۲۴۷
سر من نیز رفته گیر چه سود
۲۴۸
خاکیی کشته گیر خاک آلود
۲۴۹
گر نه زین رشته باز دارم دست
۲۵۰
سر برین رشته باز باید بست
۲۵۱
گر دلیری کنم به جان سفتن
۲۵۲
چون توانم به ترک جان گفتن
۲۵۳
باز گفت این پرند را پریان
۲۵۴
بسته‌اند از برای مشتریان
۲۵۵
پیش افسون آنچنان پریی
۲۵۶
نتوان رفت بی‌فسون گریی
۲۵۷
تا زبان بند آن پری نکنم
۲۵۸
سر درین کار سرسری نکنم
۲۵۹
چاره‌ای بایدم نه خرد بزرگ
۲۶۰
تا رهد گوسفندم از دم گرگ
۲۶۱
هرکه در کار سخت گیر شود
۲۶۲
نظم کارش خلل‌پذیر شود
۲۶۳
در تصرف مباش خرداندیش
۲۶۴
تازیانی بزرگ ناید پیش
۲۶۵
ساز بر پرده جهان می‌ساز
۲۶۶
سست می‌گیر و سخت می‌انداز
۲۶۷
دلم از خاطرم خراب‌ترست
۲۶۸
جگرم از دلم کباب‌ترست
۲۶۹
به چنین دل چگونه باشم شاد
۲۷۰
وز چنین خاطری چه آرم یاد
۲۷۱
این سخن گفت و لختی انده خورد
۲۷۲
وز نفس برکشید بادی سرد
۲۷۳
آب در دیده زآن نظاره گذشت
۲۷۴
نطع با تیغ دید و سر با طشت
۲۷۵
این هوس را چنانکه بود نهفت
۲۷۶
با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت
۲۷۷
روز و شب بود با دلی پر سوز
۲۷۸
نه شبش شب بد و نه روزش روز
۲۷۹
هر سحرگه به آرزوی تمام
۲۸۰
تا در شهر برگرفتی گام
۲۸۱
دید آن پیکر نوآیین را
۲۸۲
گور فرهاد و قصر شیرین را
۲۸۳
آن گره را به صد هزار کلید
۲۸۴
جست و سررشته‌ای نگشت پدید
۲۸۵
رشته‌ای دید صدهزارش سر
۲۸۶
وز سر رشته کس نداد خبر
۲۸۷
گرچه بسیار تاخت از پس و پیش
۲۸۸
نگشاد آن گره ز رشته خویش
۲۸۹
کبر ازآن کار بر کناره نهاد
۲۹۰
روی در جستجوی چاره نهاد
۲۹۱
چاره‌سازی هر طرف می‌جست
۲۹۲
که ازو بند سخت گردد سست
۲۹۳
تا خبر یافت از خردمندی
۲۹۴
دیو بندی فرشته پیوندی
۲۹۵
در همه توسنی کشیده لگام
۲۹۶
به همه دانشی رسیده تمام
۲۹۷
همه همدستی اوفتاده او
۲۹۸
همه در بسته‌ای گشاده او
۲۹۹
چون جوانمرد ازان جهان هنر
۳۰۰
از جهان دیدگان شنید خبر
۳۰۱
پیش سیمرغ آفتاب شکوه
۳۰۲
شد چو مرغ پرنده کوه به کوه
۳۰۳
یافتش چون شکفته گلزاری
۳۰۴
در کجا؟ در خرابتر غاری
۳۰۵
زد به فتراک او چو سوسن دست
۳۰۶
خدمتش را چو گل میان در بست
۳۰۷
از سر فرخی و فیروزی
۳۰۸
کرد از آن خضر دانش‌آموزی
۳۰۹
چون از آن چشمه بهره یافت بسی
۳۱۰
برزد از راز خویشتن نفسی
۳۱۱
زان پریروی و آن حصار بلند
۳۱۲
وانکه زو خلق را رسید گزند
۳۱۳
وان طلسمی که بست بر ره خویش
۳۱۴
وان فکندن هزار سر در پیش
۳۱۵
جمله در پیش فیلسوف کهن
۳۱۶
گفت و پنهان نداشت هیچ سخن
۳۱۷
فیلسوف از حسابهای نهفت
۳۱۸
هرچه در خورد بود با او گفت
۳۱۹
چون شد آن چاره‌جوی چاره‌شناس
۳۲۰
باز پس گشت با هزار سپاس
۳۲۱
روزکی چند چون گرفت قرار
۳۲۲
کرد با خویشتن سگالش کار
۳۲۳
زالت راه آن گریوه تنگ
۳۲۴
هرچه بایستش آورید به چنگ
۳۲۵
نسبتی باز جست روحانی
۳۲۶
کارد از سختیش به آسانی
۳۲۷
آنچنان کز قیاس او برخاست
۳۲۸
کرد ترتیب هر طلسمی راست
۳۲۹
اول از بهر آن طلبکاری
۳۳۰
خواست از تیز همتان یاری
۳۳۱
جامه را سرخ کرد کاین خونست
۳۳۲
وین تظلم ز جور گردونست
۳۳۳
چون به دریای خون درآمد زود
۳۳۴
جامه چون دیده کرد خون‌آلود
۳۳۵
آرزوی خود از میان برداشت
۳۳۶
بانگ تشنیع از جهان برداشت
۳۳۷
گفت رنج از برای خود نبرم
۳۳۸
بلکه خونخواه صدهزار سرم
۳۳۹
یا ز سرها گشایم این چنبر
۳۴۰
یا سر خویشتن کنم در سر
۳۴۱
چون بدین شغل جامه در خون زد
۳۴۲
تیغ برداشت خیمه بیرون زد
۳۴۳
هرکه زین شغل یافت آگاهی
۳۴۴
کامد آن شیردل به خون‌خواهی
۳۴۵
همت کارگر دران در بست
۳۴۶
کو بدان کار زود یابد دست
۳۴۷
همت خلق ورای روشن او
۳۴۸
درع پولاد گشت بر تن او
۳۴۹
وانگهی بر طریق معذوری
۳۵۰
خواست از شاه شهر دستوری
۳۵۱
پس ره آن حصار پیش گرفت
۳۵۲
پی تدبیر کار خویش گرفت
۳۵۳
چون به نزدیک آن طلسم رسید
۳۵۴
رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید
۳۵۵
همه نیرنگ آن طلسم بکند
۳۵۶
برگشاد آن طلسم را پیوند
۳۵۷
هر طلسمی که دید بر سر راه
۳۵۸
همه را چنبر او فکند به چاه
۳۵۹
چون ز کوه آن طلسمها برداشت
۳۶۰
تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت
۳۶۱
بر در حصار شد در حال
۳۶۲
دهلی را کشید زیر دوال
۳۶۳
وان صدا را به گرد بارو جست
۳۶۴
کند چون جای کنده بود درست
۳۶۵
چون صدا رخنه را کلید آمد
۳۶۶
از سر رخنه در پدید آمد
۳۶۷
زین حکایت چو یافت آگاهی
۳۶۸
کس فرستاد ماه خرگاهی
۳۶۹
گفت کای رخنه بنده راه گشای
۳۷۰
دولتت بر مراد راهنمای
۳۷۱
چون گشادی طلسم را ز نخست
۳۷۲
در گنجینه یافتی به درست
۳۷۳
سر سوی شهر کن چو آب روان
۳۷۴
صابری کن دو روز اگر بتوان
۳۷۵
تا من آیم به بارگاه پدر
۳۷۶
آزمایش کنم ترا به هنر
۳۷۷
پرسم از تو چهار چیز نهفت
۳۷۸
گر نهفته جواب دانی گفت
۳۷۹
با توام دوستی یگانه شود
۳۸۰
شغل و پیوند بی‌بهانه شود
۳۸۱
مرد چون دید کامگاری خویش
۳۸۲
روی پس کرد و ره گرفت به پیش
۳۸۳
چون به شهر آمد از حصار بلند
۳۸۴
از در شهر برکشید پرند
۳۸۵
در نوشت و به چاکری بسپرد
۳۸۶
آفرین زنده گشت و آفت مرد
۳۸۷
جمله سرها که بود بر در شهر
۳۸۸
از رسنها فرو گرفت به قهر
۳۸۹
داد تا بر وی آفرین کردند
۳۹۰
با تن کشتگان دفین کردند
۳۹۱
شد سوی خانه با هزار درود
۳۹۲
مطرب آورد و برکشید سرود
۳۹۳
شهریان بر سرش نثار افشان
۳۹۴
همه بام و درش نگار افشان
۳۹۵
همه خوردند یک به یک سوگند
۳۹۶
که اگر شه نخواهد این پیوند
۳۹۷
شاه را در زمان تباه کنیم
۳۹۸
بر خود او را امیر و شاه کنیم
۳۹۹
کان سرما برید و سردی کرد
۴۰۰
وین سرما رهاند و مردی کرد
۴۰۱
وز دگر سو عروس زیباروی
۴۰۲
شادمان شد به خواستاری شوی
۴۰۳
چون شب از نافه‌های مشک سیاه
۴۰۴
غالیه سود بر عماری ماه
۴۰۵
در عماری نشست با دل خوش
۴۰۶
ماه در موکبش عماری کش
۴۰۷
سوی کاخ آمد ز گریوه کوه
۴۰۸
کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه
۴۰۹
پدر از دیدنش چو گل به شکفت
۴۱۰
دختر احوال خویش ازو ننهفت
۴۱۱
هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد
۴۱۲
کرد با او همه حکایت خود
۴۱۳
زان سواران کزو پیاده شدند
۴۱۴
چاه کندند و درفتاده شدند
۴۱۵
زان هزبران که نام او بردند
۴۱۶
وز سر عجز پیش او مردند
۴۱۷
تا بدانجا که آن ملک زاده
۴۱۸
بود یکباره دل بدو داده
۴۱۹
وانکه آمد چو کوه‌پای فشرد
۴۲۰
کرد یک‌یک طلسمها را خرد
۴۲۱
وانکه بر قلعه کامگاری یافت
۴۲۲
وز سر شرط رفته روی نتافت
۴۲۳
چون سه شرط از چهار شرط نمود
۴۲۴
تا چهارم چگونه خواهد بود
۴۲۵
شاه گفتا که شرط چارم چیست
۴۲۶
پرسم از وی به رهنمونی بخت
۴۲۷
گر بدو مشکلم گشاده شود
۴۲۸
تاج بر تارکش نهاده شود
۴۲۹
ور درین ره خرش فروماند
۴۳۰
خرگه آنجا زند که او داند
۴۳۱
واجب آن شد که بامداد پگاه
۴۳۲
بر سر تخت خود نشیند شاه
۴۳۳
خواند او را به شرط مهمانی
۴۳۴
من شوم زیر پرده پنهانی
۴۳۵
پرسم او را سؤال سربسته
۴۳۶
تا جوابم فرستد آهسته
۴۳۷
شاه گفتا چنین کنیم رواست
۴۳۸
هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست
۴۳۹
بیشتر زین سخن نیفزودند
۴۴۰
در شبستان شدند و آسودند
۴۴۱
بامدادان که چرخ مینا رنگ
۴۴۲
گرد یاقوت بردمید به سنگ
۴۴۳
مجلس آراست شه به رسم کیان
۴۴۴
بست بر بندگیش بخت میان
۴۴۵
انجمن ساخت نامداران را
۴۴۶
راستگویان و رستگاران را
۴۴۷
خواند شهزاده را به مهمانی
۴۴۸
بر سرش کرد گوهرافشانی
۴۴۹
خوان زرین نهاده شد در کاخ
۴۵۰
تنگ شد بارگه ز برگ فراخ
۴۵۱
از بسی آرزو که بر خوان بود
۴۵۲
آن نه خوان بود کارزودان بود
۴۵۳
از خورشها که بود بر چپ و راست
۴۵۴
هرکس آب خورد کارزو درخواست
۴۵۵
چون خورش خورده شد به اندازه
۴۵۶
شد طبیعت به پرورش تازه
۴۵۷
شاه فرمود تا به مجلس خاص
۴۵۸
بر محکها زنند زر خلاص
۴۵۹
خود درون رفت و جای خوش بماند
۴۶۰
میهمان را به جای خویش نشاند
۴۶۱
پیش دختر نشست روی به روی
۴۶۲
تا چه بازیگری کند با شوی
۴۶۳
بازی‌آموز لعبتان طراز
۴۶۴
از پس پرده گشت لعبت باز
۴۶۵
از بناگوش خود دو لؤلؤی خرد
۴۶۶
برگشاد و به خازنی بسپرد
۴۶۷
کین به مهمان ما رسان به شتاب
۴۶۸
چون رسانیده شد به یار جواب
۴۶۹
شد فرستاده پیش مهمان زود
۴۷۰
وآنچه آورده بد بدو بنمود
۴۷۱
مرد لؤلؤی خرد بر سنجید
۴۷۲
عیره کردش چنانکه در گنجید
۴۷۳
زان جوهر که بود در خور آن
۴۷۴
سه دیگر نهاد بر سر آن
۴۷۵
هم بدان پیک نامه‌ور دادش
۴۷۶
سوی آن نامور فرستادش
۴۷۷
سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج
۴۷۸
سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج
۴۷۹
چون کم و بیش دیدشان به عیار
۴۸۰
هم برآن سنگ سودشان چو غبار
۴۸۱
قبضه‌واری شکر بران افزود
۴۸۲
آن در و آن شکر به یکجا سود
۴۸۳
داد تا نزد میهمان بشتافت
۴۸۴
میهمان باز نکته را دریافت
۴۸۵
از پرستنده خواست جامی شیر
۴۸۶
هردو دروی فشاند و گفت بگیر
۴۸۷
شد پرستنده سوی بانوی خویش
۴۸۸
وان ره آورد را نهاد به پیش
۴۸۹
بانو آن شیر بر گرفت و بخورد
۴۹۰
وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد
۴۹۱
برکشیدش به وزن اول بار
۴۹۲
یک سر موی کم نکرد عیار
۴۹۳
حالی انگشتری گشاد ز دست
۴۹۴
داد تا برد پیک راه پرست
۴۹۵
مرد بخرد ستد ز دست کنیز
۴۹۶
پس در انگشت کرد و داشت عزیز
۴۹۷
داد یکتا دری جهان افروز
۴۹۸
شب چراغی به روشنائی روز
۴۹۹
باز پس شد کنیز حور نژاد
۵۰۰
در یکتا به لعل یکتا داد
۵۰۱
بانو آن در نهاد بر کف دست
۵۰۲
عقد خود را ز یک دگر بگسست
۵۰۳
تا دری یافت هم طویله آن
۵۰۴
شبچراغی هم از قبیله آن
۵۰۵
هردو در رشته‌ای کشید بهم
۵۰۶
این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم
۵۰۷
شد پرستنده در به دریا داد
۵۰۸
بلکه خورشید را ثریا داد
۵۰۹
چون که بخرد نظر بران انداخت
۵۱۰
آن دو هم عقد را ز هم نشناخت
۵۱۱
جز دوئی در میان آن در خوشاب
۵۱۲
هیچ فرقی نبد به رونق و آب
۵۱۳
مهره‌ای ازرق از غلامان خواست
۵۱۴
کان دویم را سوم نیامد راست
۵۱۵
بر سر در نهاد مهره خرد
۵۱۶
داد تا آنکه آورید ببرد
۵۱۷
مهربانش چو مهره با در دید
۵۱۸
مهر بر لب نهاد وخوش خندید
۵۱۹
ستد آن مهره و در از سر هوش
۵۲۰
مهره در دست بست و در در گوش
۵۲۱
با پدر گفت خیز و کار بساز
۵۲۲
بس که بر بخت خویش کردم ناز
۵۲۳
بخت من بین چگونه یار منست
۵۲۴
کاین چنین یاری اختیار منست
۵۲۵
همسری یافتم که همسر او
۵۲۶
نیست کس در دیار و کشور او
۵۲۷
ما که دانا شدیم و دانا دوست
۵۲۸
دانش ما به زیر دانش اوست
۵۲۹
پدر از لطف آن حکایت خوش
۵۳۰
با پری گفت کای فریشته وش
۵۳۱
آنچه من دیدم از سئوال و جواب
۵۳۲
روی پوشیده بود زیر نقاب
۵۳۳
هرچه رفت از حدیثهای نهفت
۵۳۴
یک به یک با منت بیاید گفت
۵۳۵
نازپرورده هزار نیاز
۵۳۶
پرده رمز بر گرفت ز راز
۵۳۷
گفت اول که تیز کردم هوش
۵۳۸
عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش
۵۳۹
در نمودار آن دو لؤلؤ ناب
۵۴۰
عمر گفتم دو روزه شد دریاب
۵۴۱
او که بر دو سه دیگر بفزود
۵۴۲
گفت اگر پنج بگذرد هم زود
۵۴۳
من که شکر به در درافزودم
۵۴۴
وآن در و آن شکر به هم سودم
۵۴۵
گفتم این عمر شهوت‌آلوده
۵۴۶
چون در و چون شکر بهم سوده
۵۴۷
به فسون و به کیمیا کردن
۵۴۸
که تواند ز هم جدا کردن
۵۴۹
او که شیری در آن میان انداخت
۵۵۰
تا یکی ماند و دیگری بگداخت
۵۵۱
گفت شکر که با در آمیزد
۵۵۲
به یکی قطره شیر برخیزد
۵۵۳
من که خوردم شکر ز ساغر او
۵۵۴
شیر خواری بدم برابر او
۵۵۵
وانکه انگشتری فرستادم
۵۵۶
به نکاح خودش رضا دادم
۵۵۷
او که داد آن گهر نهانی گفت
۵۵۸
که چو گوهر مرا نیابی جفت
۵۵۹
من که هم عقد گوهرش بستم
۵۶۰
وا نمودم که جفت او هستم
۵۶۱
او که در جستجوی آن دو گهر
۵۶۲
سومی در جهان ندید دگر
۵۶۳
مهره ازرق آورید به دست
۵۶۴
وز پی چشم بد در ایشان بست
۵۶۵
من که مهره به خود برآمودم
۵۶۶
سر به مهر رضای او بودم
۵۶۷
مهره مهر او به سینه من
۵۶۸
مهر گنج است بر خزینه من
۵۶۹
بروی از پنچ راز پنهانی
۵۷۰
پنج نوبت زدم به سلطانی
۵۷۱
شاه چون دید توسنی را رام
۵۷۲
رفته خامی به تازیانه خام
۵۷۳
کرد بر سنت زناشوئی
۵۷۴
هرچه باید ز شرط نیکوئی
۵۷۵
در شکر ریز سور او بنشست
۵۷۶
زهره را با سهیل کابین بست
۵۷۷
بزمی آراست چون بساط بهشت
۵۷۸
بزمگه را به مشک و عود سرشت
۵۷۹
کرد پیرایه عروسی راست
۵۸۰
سرو و گل را نشاند و خود برخاست
۵۸۱
دو سبک روح را به هم بسپرد
۵۸۲
خویشتن زان میان گرانی برد
۵۸۳
کان کن لعل چون رسید به کان
۵۸۴
جان کنی را مدد رسید از جان
۵۸۵
گاه رخ بوسه داد و گاه لبش
۵۸۶
گاه نارش گزید و گه رطبش
۵۸۷
آخر الماس یافت بر در دست
۵۸۸
باز بر سینه تذرو نشست
۵۸۹
مهره خویش دید در دستش
۵۹۰
مهر خود در دو نرگس مستش
۵۹۱
گوهرش را به مهر خود نگذاشت
۵۹۲
مهر گوهر ز گنج او برداشت
۵۹۳
زیست با او به ناز و کامه خویش
۵۹۴
چون رخش سرخ کرد جامه خویش
۵۹۵
کاولین روز بر سپیدی حال
۵۹۶
سرخی جامه را گرفت به فال
۵۹۷
چون بدان سرخی از سیاهی رست
۵۹۸
زیور سرخ داشتی پیوست
۵۹۹
چون به سرخی برات راندندش
۶۰۰
ملک سرخ جامه خواندندش
۶۰۱
سرخی آرایشی نو آیینست
۶۰۲
گوهر سرخ را بها زاینست
۶۰۳
زر که گوگرد سرخ شد لقبش
۶۰۴
سرخی آمد نکوترین سلبش
۶۰۵
خون که آمیزش روان دارد
۶۰۶
سرخ ازآن شد که لطف جان دارد
۶۰۷
در کسانیکه نیکوئی جوئی
۶۰۸
سرخ روئیست اصل نیکوئی
۶۰۹
سرخ گل شاه بوستان نبود
۶۱۰
گر ز سرخی درو نشان نبود
۶۱۱
چون به پایان شد این حکایت نغز
۶۱۲
گشت پر سرخ گل هوا را مغز
۶۱۳
روی بهرام از آن گل افشانی
۶۱۴
سرخ شد چون رحیق ریحانی
۶۱۵
دست بر سرخ گل کشد دراز
۶۱۶
در کنارش گرفت و خفت به ناز

دانش و پژوهش این شعر

نیازمند بازبینی
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۷ نیازمند تصمیم۷ موجودیت مرتبط

پیش‌نویس‌ها و پیشنهادها

هنوز واقعیت تأییدشده نیستند
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

گل و بلبل

به‌کارگیری نماد ← گل و بلبل

Matched curated alias: گل; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

شمع و پروانه

به‌کارگیری نماد ← شمع و پروانه

Matched curated alias: شمع; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبه‌کارگیری نماد

می و جام

به‌کارگیری نماد ← می و جام

Matched curated alias: می; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

معشوق آرمانی

بازنمایی کهن‌الگو ← معشوق آرمانی

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیبازنمایی کهن‌الگو

عاشق جوینده

بازنمایی کهن‌الگو ← عاشق جوینده

Matched curated alias: عاشقان; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

معشوق

شامل شخصیت ← معشوق

Matched curated alias: یار; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira
پیشنهادیشامل شخصیت

عاشق

شامل شخصیت ← عاشق

Matched curated alias: عاشقان; editorial status: suggested

۱ شاهد متنی
شاهد متنی در منبع ثبت شده است.
۰ بیت · رابطهٔ منتقل‌شده
Vira