بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چارشنبه که از شکوفه مهر
۲
گشت پیروزهگون سواد سپهر
۳
شاه را شد ز عالم افروزی
۴
جامه پیروزهگون ز پیروزی
۵
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
۶
روز کوتاه بود و قصه دراز
۷
زلف شب چون نقاب مشکین بست
۸
شه ز نقابی نقیبان رست
۹
خواست تا بانوی فسانه سرای
۱۰
آرد آیین بانوانه به جای
۱۱
گوید از راه عشقبازی او
۱۲
داستانی به دلنوازی او
۱۳
غنچه گل گشاد سرو بلند
۱۴
بست بر برگ گل شمامه قند
۱۵
گفت کای چرخ بنده فرمانت
۱۶
واختر فرخ آفرین خوانت
۱۷
من و بهتر ز من هزار کنیز
۱۸
از زمین بوسی تو گشته عزیز
۱۹
زشت باشد که پیش چشمه نوش
۲۰
درگشاید دکان سرکهفروش
۲۱
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
۲۲
گویم ار شه بود صداع پذیر
۲۳
بود مردی به مصر ماهان نام
۲۴
منظری خوبتر ز ماه تمام
۲۵
یوسف مصریان به زیبائی
۲۶
هندوی او هزار یغمائی
۲۷
جمعی از دوستان و همزادان
۲۸
گشته هریک به روی او شادان
۲۹
روزکی چند زیر چرخ کبود
۳۰
دل نهادند بر سماع و سرود
۳۱
هریک از بهر آن خجسته چراغ
۳۲
کرده مهمانیی به خانه و باغ
۳۳
روزی آزادهای بزرگ نه خرد
۳۴
آمد او را به باغ مهمان برد
۳۵
بوستانی لطیف و شیرین کار
۳۶
دوستان زو لطیفتر صدبار
۳۷
تا شب آنجا نشاط میکردند
۳۸
گاه می گاه میوه میخوردند
۳۹
هر زمان از نشاط پرورشی
۴۰
هردم از گونه دگر خورشی
۴۱
شب چو از مشک برکشید علم
۴۲
نقره را قیر درکشید قلم
۴۳
عیش خوش بودشان در آن بستان
۴۴
باده در دست و نغمه در دستان
۴۵
هم در آن باغ دل گرو کردند
۴۶
خرمی تازه عیش نو کردند
۴۷
بود مهتابی آسمان افروز
۴۸
شبی الحق به روشنائی روز
۴۹
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
۵۰
تابش ماه دید و گردش آب
۵۱
گرد آن باغ گشت چون مستان
۵۲
تا رسید از چمن به نخلستان
۵۳
دید شخصی ز دور کامد پیش
۵۴
خبرش داد از آشنائی خویش
۵۵
چون که بشناختش همالش بود
۵۶
در تجارت شریک مالش بود
۵۷
گفت چون آمدی بدین هنگام
۵۸
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام
۵۹
گفت کامشب رسیدم از ره دور
۶۰
دلم از دیدنت نبود صبور
۶۱
سودی آوردهام برون ز قیاس
۶۲
زان چنان سود هست جای سپاس
۶۳
چون رسیدم به شهر بیگه بود
۶۴
شهر در بسته خانه بیره بود
۶۵
هم در آن کاروانسرای برون
۶۶
بر دم آنبار مهر کرده درون
۶۷
چون شنیدم که خواجه مهمانست
۶۸
آمدم باز رفتن آسانست
۶۹
گر تو آیی به شهر به باشد
۷۰
داور ده صلاح ده باشد
۷۱
نیز ممکن بود که در شب داج
۷۲
نیمه سودی نهان کنیم از باج
۷۳
دل ماهان ز شادمانی مال
۷۴
برگرفت آن شریک را دنبال
۷۵
در گشادند باغ را ز نهفت
۷۶
چون کسیشان ندید هیچ نگفت
۷۷
هردو در پویه گشته باد خرام
۷۸
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
۷۹
پیش میشد شریک راه نورد
۸۰
او به دنبال میدوید چو گرد
۸۱
راه چون از حساب خانه گذشت
۸۲
تیر اندیشه از نشانه گذشت
۸۳
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
۸۴
دوری راه نیست جز یک میل
۸۵
چار فرسنگ ره فزون رفتیم
۸۶
از خط دایره برون رفتیم
۸۷
باز گفتا مگر که من مستم
۸۸
بر نظر صورتی غلط بستم
۸۹
او که در رهبری مرا یارست
۹۰
راه دانست و نیز هشیارست
۹۱
همچنان میشدند در تک و تاب
۹۲
پس رو آهسته پیشرو به شتاب
۹۳
گرچه پس رو ز پیش رو میماند
۹۴
پیش رو باز مانده را میخواند
۹۵
کم نکردند هردو زان پرواز
۹۶
تا بدان گه که مرغ کرد آواز
۹۷
چون پر افشاند مرغ صبحگهی
۹۸
شد دماغ شب از خیال تهی
۹۹
دیده مردم خیال پرست
۱۰۰
از فریب خیال بازی رست
۱۰۱
شد ز ماهان شریک ناپیدا
۱۰۲
ماند ماهان ز گمرهی شیدا
۱۰۳
مستی و ماندگی دماغش سفت
۱۰۴
مانده و مست بود بر جا خفت
۱۰۵
اشک چون شمع نیمسوز فشاند
۱۰۶
خفته تا وقت نیم روز بماند
۱۰۷
چون ز گرمای آفتاب سرش
۱۰۸
گرمتر گشت از آتش جگرش
۱۰۹
دیده بگشاد بر نظاره راه
۱۱۰
گرد بر گرد خویش کرد نگاه
۱۱۱
باغ گل جست و گل به باغ ندید
۱۱۲
جز دلی با هزار داغ ندید
۱۱۳
غار بر غار دید منزل خویش
۱۱۴
مار هر غار از اژدهائی بیش
۱۱۵
گرچه طاقت نماند در پایش
۱۱۶
هم به رفتن پذیره شد رایش
۱۱۷
پویه میکرد و زور پایش نه
۱۱۸
راه میرفت و رهنمایش نه
۱۱۹
تا نزد شاه شب سه پایه خویش
۱۲۰
بود ترسان دلش ز سایه خویش
۱۲۱
شب چو نقش سیاهکاری بست
۱۲۲
روزگار از سپیدکاری رست
۱۲۳
بیخود افتاد بر در غاری
۱۲۴
هر گیاهی به چشم او ماری
۱۲۵
او در آن دیوخانه رفته ز هوش
۱۲۶
کامد آواز آدمیش به گوش
۱۲۷
چون نظر برگشاد دید دوتن
۱۲۸
زو یکی مرد بود و دیگر زن
۱۲۹
هردو بر دوش پشتها بسته
۱۳۰
میشدند از گرانی آهسته
۱۳۱
مرد کو را بدید بر ره خویش
۱۳۲
ماند زن را به جای و آمد پیش
۱۳۳
بانگ بر زد برو که هان چه کسی
۱۳۴
با که داری چو باد هم نفسی
۱۳۵
گفت مردی غریب و کارم خام
۱۳۶
هست ماهان گوشیارم نام
۱۳۷
گفت کاینجا چگونه افتادی
۱۳۸
کین خرابی ندارد آبادی
۱۳۹
این بر و بوم جای دیوانست
۱۴۰
شیر از آشوبشان غریوانست
۱۴۱
گفت لله و فی اللهای سره مرد
۱۴۲
آن کن از مردمی که شاید کرد
۱۴۳
که من اینجا به خود نیفتادم
۱۴۴
دیو بگذار کادمیزادم
۱۴۵
دوش بودم به ناز و آسانی
۱۴۶
بر بساط ارم به مهمانی
۱۴۷
مردی آمد که من همال توام
۱۴۸
از شریکان ملک و مال توام
۱۴۹
زان بهشتم بدین خراب افکند
۱۵۰
گم شد از من چو روح گشت بلند
۱۵۱
با من آن یار فارغ از یاری
۱۵۲
یا غلط کرد یا غلط کاری
۱۵۳
مردمی کم تو از برای خدای
۱۵۴
راه گم کرده را به من بنمای
۱۵۵
مرد گفت ای جوان زیباروی
۱۵۶
به یکی موی رستی از یک موی
۱۵۷
دیو بود آنکه مردمش خوانی
۱۵۸
نام او هایل بیابانی
۱۵۹
چون تو صد آدمی زره بر دست
۱۶۰
هریکی بر گریوه مردست
۱۶۱
من و این زن رفیق و یار توایم
۱۶۲
هردو امشب نگاهدار توایم
۱۶۳
دل قوی کن میان ما به خرام
۱۶۴
پی ز پی بر مگیرد و گام از گام
۱۶۵
رفت ماهان میان آن دو دلیل
۱۶۶
راه را مینوشت میل به میل
۱۶۷
تا دم صبح هیچ دم نزدند
۱۶۸
جز پی یکدگر قدم نزدند
۱۶۹
چون دهل بر کشید بانگ خروس
۱۷۰
صبح بر ناقه بست زرین کوس
۱۷۱
آندو زندان که بی کلید شدند
۱۷۲
هردو از دیده ناپدید شدند
۱۷۳
باز ماهان در اوفتاد ز پای
۱۷۴
چون فرو ماندگان بماند به جای
۱۷۵
روز چون عکس روشنائی داد
۱۷۶
خاک بر خون شب گوائی داد
۱۷۷
گشت ماهان در آن گریوه تنگ
۱۷۸
کوه بر کوه دید جای پلنگ
۱۷۹
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود
۱۸۰
خورشی جز دریغ و درد نبود
۱۸۱
بیخ و تخم گیا طلب میکرد
۱۸۲
اندک اندک به جای نان میخورد
۱۸۳
باز ماندن ز راه روی نداشت
۱۸۴
ره نه و رهروی فرو نگذاشت
۱۸۵
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
۱۸۶
آمد از جان و از جهان به ستوه
۱۸۷
چون جهان سپید گشت سیاه
۱۸۸
راهرو نیز باز ماند ز راه
۱۸۹
در مغاکی خزید و لختی خفت
۱۹۰
روی خویش از روند کان نهفت
۱۹۱
ناگه آواز پای اسب شنید
۱۹۲
بر سر راه شد سواری دید
۱۹۳
مرکب خویش گرم کرده سوار
۱۹۴
در دگر دست مرکبی رهوار
۱۹۵
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
۱۹۶
پیکری دید در خزیده به سنگ
۱۹۷
گفت کای رهنشین زرق نمای
۱۹۸
چه کسی و چه جای تست اینجای
۱۹۹
گر خبر باز دادی از رازم
۲۰۰
ور نه حالی سرت بیندازم
۲۰۱
گشت ماهان ز بیم او لرزان
۲۰۲
تخمی افشاند چون کشاورزان
۲۰۳
گفت کای رهنورد خوب خرام
۲۰۴
گوش کن سرگذشت بنده تمام
۲۰۵
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
۲۰۶
چون نیوشنده گوش کرد بگفت
۲۰۷
چون سوار آن فسانه زو بشنید
۲۰۸
در عجب ماند و پشت دست گزید
۲۰۹
گفت بردم به خویشتن لاحول
۲۱۰
که شدی ایمن از هلاک دو هول
۲۱۱
نر و ماده و غول چاره گرند
۲۱۲
کادمی را ز راه خود ببرند
۲۱۳
در مغاک افکنند و خون ریزند
۲۱۴
چون شود بانگ مرغ بگریزند
۲۱۵
ماده هیلا و نام نر غیلاست
۲۱۶
کارشان کردن بدی و بلاست
۲۱۷
شکر کن کز هلاکشان رستی
۲۱۸
هان سبک باش اگر کسی هستی
۲۱۹
بر جنیبت نشین عنان درکش
۲۲۰
وز همه نیک و بد زبان درکش
۲۲۱
بر پیم باد پای را میران
۲۲۲
در دل خود خدای را میخوان
۲۲۳
عاجز و یاوه گشت زان در غار
۲۲۴
بر پر آن پرنده گشت سوار
۲۲۵
آنچنان بر پیش فرس میراند
۲۲۶
که ازو باد باز پس میماند
۲۲۷
چون قدر مایه راه بنوشتند
۲۲۸
وز خطرگاه کوه بگذشتند
۲۲۹
گشت پیدا ز کوهپایه پست
۲۳۰
ساده دشتی چگونه چون کف دست
۲۳۱
آمد از هر طرف نوازش رود
۲۳۲
ناله بربط و نوای سرود
۲۳۳
بانگ از آن سو که سوی ما به خرام
۲۳۴
نعره زین سو که نوش بادت جام
۲۳۵
همه صحرا به جای سبزه و گل
۲۳۶
غول در غول بود و غل در غل
۲۳۷
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
۲۳۸
کوه صحرا گرفته صحرا کوه
۲۳۹
بر نشسته هزار دیو به دیو
۲۴۰
از در و دشت برکشید غریو
۲۴۱
همه چون دیو باد خاک انداز
۲۴۲
بلکه چون دیو چه سیاه و دراز
۲۴۳
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
۲۴۴
های و هوئی بر آسمان برخاست
۲۴۵
صفق و رقص برکشیده خروش
۲۴۶
مغز را در سر آوریده به جوش
۲۴۷
هر زمان آن خروش میافزود
۲۴۸
لحظه تا لحظه بیشتر میبود
۲۴۹
چون برین ساعتی گذشت ز دور
۲۵۰
گشت پیدا هزار مشعل نور
۲۵۱
ناگه آمد پدید شخصی چند
۲۵۲
کالبدهای سهمناک و بلند
۲۵۳
لفچهائی چو زنگیان سیاه
۲۵۴
همه قطران قبا و قیر کلاه
۲۵۵
همه خرطوم دار و شاخگرای
۲۵۶
گاو و پیلی نموده در یکجای
۲۵۷
هریکی آتشی گرفته به دست
۲۵۸
منکر و زشت چون زبانی مست
۲۵۹
آتش از حلقشان زبانه زنان
۲۶۰
بیت گویان و شاخشانه زنان
۲۶۱
زان جلاجل که دردم آوردند
۲۶۲
رقص در جمله عالم آوردند
۲۶۳
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
۲۶۴
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
۲۶۵
کرد ماهان در اسب خویش نظر
۲۶۶
تا ز پایش چرا برآمد پر
۲۶۷
زیر خود محنت و بلائی دید
۲۶۸
خویشتن را بر اژدهائی دید
۲۶۹
اژدهائی چهارپای و دو پر
۲۷۰
وین عجبتر که هفت بودش سر
۲۷۱
فلکی کو به گرد ما کمرست
۲۷۲
چه عجب کاژدهای هفت سرست
۲۷۳
او بران اژدهای دوزخ وش
۲۷۴
کرده بر گردنش دو پای بکش
۲۷۵
وآن ستمگاره دیو بازی گر
۲۷۶
هر زمانی بازیی نمود دگر
۲۷۷
پای میکوفت با هزار شکن
۲۷۸
پیچ در پیچتر ز تاب رسن
۲۷۹
او چو خاشاک سایه پرورده
۲۸۰
سیلش از کوه پیش در کرده
۲۸۱
سو به سو میفکند و میبردش
۲۸۲
کرد یکباره خسته و خردش
۲۸۳
میدواندش ز راه سرمستی
۲۸۴
میزدش بر بلندی و پستی
۲۸۵
گه برانگیختش چو گوی از جای
۲۸۶
گه به گردن درآوریدش پای
۲۸۷
کرد بر وی هزار گونه فسوس
۲۸۸
تا به هنگام صبج و بانگ خروس
۲۸۹
صبح چون زد دم از دهانه شیر
۲۹۰
حالی از گردنش فکند به زیر
۲۹۱
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
۲۹۲
دیگهای سیه نشست ز جوش
۲۹۳
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
۲۹۴
رفت چون دیو دیدگان از کار
۲۹۵
ماند بیخود در آن ره افتاده
۲۹۶
چون کسی خسته بلکه جان داده
۲۹۷
تا نتفسید از آفتاب سرش
۲۹۸
نه ز خود بود و نز جهان خبرش
۲۹۹
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش
۳۰۰
در تن هوش رفته آمد هوش
۳۰۱
چشم مالید و از زمین برخاست
۳۰۲
ساعتی نیک دید در چپ و راست
۳۰۳
دید بر گرد خود بیابانی
۳۰۴
کز درازی نداشت پایانی
۳۰۵
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ
۳۰۶
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
۳۰۷
تیغ چون بر سری فراز کشند
۳۰۸
ریگ ریزند و نطع باز کشند
۳۰۹
آن بیابان علم به خون افراخت
۳۱۰
ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
۳۱۱
مرد محنت کشیده شب دوش
۳۱۲
چون تنومند شد به طاقت و هوش
۳۱۳
یافت از دامگاه آن ددگان
۳۱۴
کوچه راهی به کوی غمزدگان
۳۱۵
راه برداشت میدوید چو دود
۳۱۶
سهم زد زان هوای زهرآلود
۳۱۷
آنچنان شد که تیر در پرتاب
۳۱۸
باز ماند از تکش به گاه شتاب
۳۱۹
چون درآمد به شب سیاهی شام
۳۲۰
آن بیابان نوشته بود تمام
۳۲۱
زمی سبز دید و آب روان
۳۲۲
دل پیرش چو بخت گشت جوان
۳۲۳
خورد از آن آب و خویشتن را شست
۳۲۴
وز پی خواب جایگاهی جست
۳۲۵
گفت به گر به شب برآسایم
۳۲۶
کز شب آشفته میشود رایم
۳۲۷
من خود اندر مزاج سودائی
۳۲۸
وین هوا خشک و راه تنهائی
۳۲۹
چون نباشد خیالهای درشت؟
۳۳۰
خاطرم را خیالبازی کشت
۳۳۱
خسبم امشب ز راه دمسازی
۳۳۲
تا نبینم خیال شب بازی
۳۳۳
پس ز هر منزلی و هر راهی
۳۳۴
باز میجست عافیت گاهی
۳۳۵
تا به بیغولهای رسید فراز
۳۳۶
دید نقیبی درو کشیده دراز
۳۳۷
چاهساری هزار پایه درو
۳۳۸
ناشده کس مگر که سایه درو
۳۳۹
شد در آن چاهخانه یوسفوار
۳۴۰
چون رسن پایش اوفتاده ز کار
۳۴۱
چون به پایان چاهخانه رسید
۳۴۲
مرغ گفتی به آشیانه رسید
۳۴۳
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
۳۴۴
بر زمین سر نهاد و لختی خفت
۳۴۵
چون درامد ز خواب نوشین باز
۳۴۶
کرد بالین خوابگه را ساز
۳۴۷
دیده بگشاد بر حوالی چاه
۳۴۸
نقش میبست بر حریر سیاه
۳۴۹
یک درم وار دید نور سپید
۳۵۰
چون سمن بر سواد سایه بید
۳۵۱
گرد آن روشنائی از چپ و راست
۳۵۲
دید تا اصل روشنی ز کجاست
۳۵۳
رخنهای دید داده چرخ بلند
۳۵۴
نور مهتاب را بدو پیوند
۳۵۵
چون شد آگه که آن فواره نور
۳۵۶
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
۳۵۷
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
۳۵۸
تنگیش را به چاره کرد فراخ
۳۵۹
تا چنان شد که فرق تا گردن
۳۶۰
میتوانست ازو برون کردن
۳۶۱
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
۳۶۲
جایگاهی لطیف و روشن دید
۳۶۳
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
۳۶۴
خویشتن را ز رخنه کرد برون
۳۶۵
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
۳۶۶
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
۳۶۷
روضه گاهی چو صد نگار درو
۳۶۸
سرو و شمشاد بیشمار درو
۳۶۹
میوه دارانش از برومندی
۳۷۰
کرده با خاک سجده پیوندی
۳۷۱
میوههائی برون ز اندازه
۳۷۲
جان ازو تازه او چو جان تازه
۳۷۳
سیب چون لعل جامهای رحیق
۳۷۴
نار بر شکل درجهای عقیق
۳۷۵
به چه گوئی بر آگنیده به مشک
۳۷۶
پسته با خندهتر از لب خشک
۳۷۷
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
۳۷۸
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
۳۷۹
موز با لقمه خلیفه به راز
۳۸۰
رطبش را سه بوسه برده به گاز
۳۸۱
شکر امرود در شکر خندی
۳۸۲
عقد عناب در گهر بندی
۳۸۳
شهد انجیر و مغز بادامش
۳۸۴
صحن پالوده کرده در جامش
۳۸۵
تاک انگور کج نهاده کلاه
۳۸۶
دیده در حکم خود سپید و سیاه
۳۸۷
ز آب انگور و نار آتش گون
۳۸۸
همچو انگور بسته محضر خون
۳۸۹
شاخ نارنج و برگ تاره ترنج
۳۹۰
نخلبندی نشانده بر هر کنج
۳۹۱
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
۳۹۲
خربزه حقههای رنگارنگ
۳۹۳
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
۳۹۴
چون طبرخون ولی طبرزد وار
۳۹۵
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
۳۹۶
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
۳۹۷
او دران میوهها عجب مانده
۳۹۸
خورده برخی و برخی افشانده
۳۹۹
ناگه از گوشه نعرهای برخاست
۴۰۰
که بگیرید دزد را چپ و راست
۴۰۱
پیری آمد ز خشم و کیه به جوش
۴۰۲
چوبدستی بر آوریده به دوش
۴۰۳
گفت کای دیومیوه دزد کئی
۴۰۴
شب به باغ آمده ز بهر چئی
۴۰۵
چند سالست تا در این باغم
۴۰۶
از شبیخون دزد پی داغم
۴۰۷
تو چه خلقی چه اصل دانندت
۴۰۸
چونی و کیستی که خوانندت
۴۰۹
چون به ماهان بر این حدیث شمرد
۴۱۰
مرد مسکین به دست و پای بمرد
۴۱۱
گفت مردی غریبم از خانه
۴۱۲
دور مانده به جای بیگانه
۴۱۳
با غریبان رنج دیده به ساز
۴۱۴
تا فلک خواندت غریب نواز
۴۱۵
پیر چون دید عذر سازی او
۴۱۶
کرد رغبت به دلنوازی او
۴۱۷
چوبدستی نهاد زود ز دست
۴۱۸
فارغش کرد و پیش او بنشست
۴۱۹
گفت برگوی سرگذشته خویش
۴۲۰
تا چه دیدی ترا چه آمد پیش
۴۲۱
چه ستم دیدهای ز بیخردان
۴۲۲
چه بدی کردهاند با تو بدان
۴۲۳
چونکه ماهان ز روی دلداری
۴۲۴
دید در پیر نرم گفتاری
۴۲۵
کردش آگه ز سرگذشته خویش
۴۲۶
وز بلاها که آمد او را پیش
۴۲۷
آن ز محنت به محنت افتادن
۴۲۸
هر شبی دل به محنتی دادن
۴۲۹
وان سرانجام ناامید شدن
۴۳۰
گه سیاه و گهی سپید شدن
۴۳۱
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
۴۳۲
که ز تاریکیش رساند به باغ
۴۳۳
قصه خود یکان یکان برگفت
۴۳۴
کرد پیدا بر او حدیث نهفت
۴۳۵
پیرمرد از شگفتی کارش
۴۳۶
خیره شد چون شنید گفتارش
۴۳۷
گفت بر ما فریضه گشت سپاس
۴۳۸
کایمنی یافتی ز رنج و هراس
۴۳۹
زان فرومایه گوهران رستی
۴۴۰
به چنین گنج خانه پیوستی
۴۴۱
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
۴۴۲
دید بر خود سپاسداری او
۴۴۳
باز پرسید کان نشیمن شوم
۴۴۴
چه زمین است وز کدامین بوم
۴۴۵
کان قیامت نمود دوش به من
۴۴۶
کافرینش نداشت گوش به من
۴۴۷
آتشی برزد از دماغم دود
۴۴۸
کانهمه شور یک شراره نمود
۴۴۹
دیو دیدم ز خود شدم خالی
۴۵۰
دیو دیده چنان شود حالی
۴۵۱
پیشم آمد هزار دیو کده
۴۵۲
در یکی صد هزار دیو و دده
۴۵۳
این کشید آن فکند و آنم زد
۴۵۴
دده و دیو هر دو بد در بد
۴۵۵
تیرگی را ز روشنی است کلید
۴۵۶
در سیاهی سپید شاید دید
۴۵۷
من سیه در سیه چنان دیدم
۴۵۸
کز سیاهی دیده ترسیدم
۴۵۹
ماندم از کار خویش سرگشته
۴۶۰
دهنم خشک و دیدهتر گشته
۴۶۱
گاهی از دست دیده نالیدم
۴۶۲
گاه بر دیده دست مالیدم
۴۶۳
میزدم گام و میبریدم راه
۴۶۴
این به لاحول و آن بسمالله
۴۶۵
تا ز رنجم خدای داد نجات
۴۶۶
ظلمتم شد بدل به آب حیات
۴۶۷
یافتم باغی از ارم خوشتر
۴۶۸
باغبانی ز باغ دلکشتر
۴۶۹
ترس دوشینم از کجا برخاست
۴۷۰
وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟
۴۷۱
پیر گفت ای ز بند غم رسته
۴۷۲
به حریم نجات پیوسته
۴۷۳
آن بیابان که گرد این طرفست
۴۷۴
دیو لاخی مهول و بی علفست
۴۷۵
وان بیابانیان زنگی سار
۴۷۶
دیو مردم شدند و مردم خوار
۴۷۷
بفریبند مرد را ز نخست
۴۷۸
بشکنندش شکستنی به درست
۴۷۹
راست خوانی کنند و کج بازند
۴۸۰
دست گیرند و در چه اندازند
۴۸۱
مهرشان رهنمای کین باشد
۴۸۲
دیو را عادت این چنین باشد
۴۸۳
آدمی کو فریب ناک بود
۴۸۴
هم ز دیوان آن مغاک بود
۴۸۵
وین چنین دیو در جهان چندند
۴۸۶
کابلهند و بر ابلهان خندند
۴۸۷
گه دروغی به راستی پوشند
۴۸۸
گاه زهری در انگبین جوشند
۴۸۹
در خیال دروغ بی مددیست
۴۹۰
راستی حکم نامه ابدیست
۴۹۱
راستی را بقا کلید آمد
۴۹۲
معجز از سحر از آن پدید آمد
۴۹۳
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
۴۹۴
کین خیال اوفتاد در سر تو
۴۹۵
اینچنین بازیی کریه و کلان
۴۹۶
ننمایند جز به سادهدلان
۴۹۷
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
۴۹۸
با خیالت خیال بازی کرد
۴۹۹
آن همه بر تو اشتلم کردن
۵۰۰
بود تشویش راه گم کردن
۵۰۱
گر دلت بودی آن زمان بر جای
۵۰۲
نشدی خاطرت خیال نمای
۵۰۳
چون از آن غولخانه جان بردی
۵۰۴
صافی آشام تا کی از دردی
۵۰۵
مادر انگار امشب زادست
۵۰۶
و ایزدت زان جهان به ما دادست
۵۰۷
این گرانمایه باغ مینو رنگ
۵۰۸
که به خون دل آمدست به چنگ
۵۰۹
ملک من شد دران خلافی نیست
۵۱۰
در گلی نیست کاعترافی نیست
۵۱۱
میوههائیست مهر پرورده
۵۱۲
هر درختی ز باغی آورده
۵۱۳
دخل او آنگهی که کم باشد
۵۱۴
زو یکی شهر محتشم باشد
۵۱۵
بجز اینم سرا و انبارست
۵۱۶
زر به خرمن گهر به خروارست
۵۱۷
این همه هست و نیست فرزندم
۵۱۸
که دل خویشتن درو بندم
۵۱۹
چون ترا دیدم از هنرمندی
۵۲۰
در تو دل بستهام به فرزندی
۵۲۱
گر بدین شادی ای غلام تو من
۵۲۲
کنم این جمله را به نام تو من
۵۲۳
تا درین باغ تازه میتازی
۵۲۴
نعمتی میخوری و مینازی
۵۲۵
خواهمت آنچنان که رای بود
۵۲۶
نو عروسی که دلربای بود
۵۲۷
دل نهم بر شما و خوش باشم
۵۲۸
هرچه خواهید نازکش باشم
۵۲۹
گر وفا میکنی بدین فرمان
۵۳۰
دست عهدی بده بدین پیمان
۵۳۱
گفت ماهان چه جای این سخنست
۵۳۲
خار بن کی سزای سرو بنست
۵۳۳
چون پذیرفتم به فرزندی
۵۳۴
بنده گشتم بدین خداوندی
۵۳۵
شاد بادی که کردیم شادان
۵۳۶
ای به تو خان و مانم آبادان
۵۳۷
دست او بسه داد شاد بدو
۵۳۸
وآنگهی دست خویش داد بدو
۵۳۹
پیر دستش گرفت زود به دست
۵۴۰
عهد و میثاق کرد و پیمان بست
۵۴۱
گفت برخیز میهمان برخاست
۵۴۲
بردش از دست چپ به جانب راست
۵۴۳
بارگاهی بدو نمود بلند
۵۴۴
گسترشهای بارگاه پرند
۵۴۵
صفحهای تا فلک سر آورده
۵۴۶
گیلویی طاق او برآورده
۵۴۷
همه دیوار و صحن او ز رخام
۵۴۸
به فروزندگی چو نقره خام
۵۴۹
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ
۵۵۰
از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
۵۵۱
درگهی بسته بر جناح درش
۵۵۲
کاسمان بوسه داد بر کمرش
۵۵۳
پیش آن صفه کیانی کاخ
۵۵۴
رسته صندل بنی بلند و فراخ
۵۵۵
شاخ در شاخ زیور افکنده
۵۵۶
زیورش در زمین سر افکنده
۵۵۷
کرده بر وی نشستگاهی چست
۵۵۸
تخت بسته به تختههای درست
۵۵۹
فرشهائی کشیده بر سر تخت
۵۶۰
نرم و خوش بو چو برگهای درخت
۵۶۱
پیر گفتش برین درخت خرام
۵۶۲
ور نیاز آیدت به آب و طعام
۵۶۳
سفره آویخته است و کوزه فرود
۵۶۴
پر زنان سپید و آب کبود
۵۶۵
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
۵۶۶
خانهای خوش کنم ز بهر تو باز
۵۶۷
تا نیایم صبور باش به جای
۵۶۸
هیچ ازین خوابگه فرود میای
۵۶۹
هرکه پرسد ترا به گردان گوش
۵۷۰
در جوابش سخن مگوی و خموش
۵۷۱
به مدارای هیچکس مفریب
۵۷۲
از مراعات هر کسی به شکیب
۵۷۳
گر من آیم ز من درستی خواه
۵۷۴
آنگهی ده مرا به پیشت راه
۵۷۵
چون میان من وتو از سر عهد
۵۷۶
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
۵۷۷
باغ باغ تو خانه خانه تست
۵۷۸
آشیان من آشیانه تست
۵۷۹
امشب از چشم بد هراسان باش
۵۸۰
همه شبهای دیگر آسان باش
۵۸۱
پیر چون داد یک به یک پندش
۵۸۲
داد با پند نیز سوگندش
۵۸۳
نردبان پایه دوالین بود
۵۸۴
کز پی آن بلند بالین بود
۵۸۵
گفت بر شو دوال سائی کن
۵۸۶
یکی امشب دوال پائی کن
۵۸۷
وز زمین برکش آن دوال دراز
۵۸۸
تا نگردد کسی دوالک باز
۵۸۹
امشب از مار کن کمر سازی
۵۹۰
بامدادان به گنج کن بازی
۵۹۱
گرچه حلوای ما شبانه رسید
۵۹۲
زعفرانش به روز باید دید
۵۹۳
پیر گفت این و رفت سوی سرای
۵۹۴
تا بسازد ز بهر مهمان جای
۵۹۵
رفت ماهان بران درخت بلند
۵۹۶
برکشید از زمین دوال کمند
۵۹۷
بر سریر بلند پایه نشست
۵۹۸
زیر پایش همه بلندان پست
۵۹۹
در چنان خانه معنبر پوش
۶۰۰
شد چو باد شمال خانه فروش
۶۰۱
سفره نان گشاد و لختی خورد
۶۰۲
از رقاق سپید و گرده زرد
۶۰۳
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
۶۰۴
پرورش یافته به باد شمال
۶۰۵
چون بر آن تخت رومی آرایش
۶۰۶
یافت از فرش چینی آسایش
۶۰۷
شاخ صندل شمامه کافور
۶۰۸
از دلش کرد رنج سودا دور
۶۰۹
تکیه زد گرد باغ مینگریست
۶۱۰
ناگه از دور تافت شمعی بیست
۶۱۱
نو عروسان گرفته شمع به دست
۶۱۲
شاه نو تخت شد عروس پرست
۶۱۳
هفده سلطان درآمدند ز راه
۶۱۴
هفده خصل تمام برده ز ماه
۶۱۵
هر یک آرایشی دگر کرده
۶۱۶
قصبی بر گل و شکر کرده
۶۱۷
چون رسیدند پیش صفه باغ
۶۱۸
شمع بردست و خویشتن چو چراغ
۶۱۹
بزمهای خسروانه بنهادند
۶۲۰
پیشگاه بساط بگشادند
۶۲۱
شمع بر شمع گشت روی بساط
۶۲۲
روی در روی شد سرور و نشاط
۶۲۳
آن پریرخ که بود مهترشان
۶۲۴
درهالتاج عقد گوهرشان
۶۲۵
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
۶۲۶
دیگران را نشاند هم بر دست
۶۲۷
برکشیدند مرغوار نوا
۶۲۸
درکشیدند مرغ را ز هوا
۶۲۹
برد آوازشان ز راه فریب
۶۳۰
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
۶۳۱
رقص در پایشان به زخمه گری
۶۳۲
ضرب در دستشان به خانه بری
۶۳۳
بادی آمد نمود دستانها
۶۳۴
درگشاد از ترنج پستانها
۶۳۵
در غم آن ترنج طبع گشای
۶۳۶
مانده ماهان ز دور صندل سای
۶۳۷
کرد صد ره که چارهای سازد
۶۳۸
خویشتن زان درخت اندازد
۶۳۹
با چنان لعبتان حور سرشت
۶۴۰
بی قیامت در اوفتد به بهشت
۶۴۱
باز گفتار پیرش آمد یار
۶۴۲
بند بر صرعیان طبع نهاد
۶۴۳
وان بتان همچنان دران بازی
۶۴۴
مینمودند شعبده سازی
۶۴۵
چون زمانی نشاط بنمودند
۶۴۶
خوان نهادند و خورد را بودند
۶۴۷
خوردهائی ندیده آتش و آب
۶۴۸
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
۶۴۹
زیربائی به زعفران و شکر
۶۵۰
ناربائی ز زیربا خوشتر
۶۵۱
بره شیر مست بلغاری
۶۵۲
ماهی تازه مرغ پرواری
۶۵۳
گردهای سپید چون کافور
۶۵۴
نرم و نازک چو پشت و سینه حور
۶۵۵
صحن حلوای پروریده به قند
۶۵۶
بیشتر زانکه گفت شاید چند
۶۵۷
وز کلیچه هزار جنس غریب
۶۵۸
پرورش یافته به روغن و طیب
۶۵۹
چون بدین گونه خوانی آوردند
۶۶۰
خوان مخوان بل جهانی آوردند
۶۶۱
شاه خوبان به نازنینی گفت
۶۶۲
طاق ما زود گشت خواهد جفت
۶۶۳
بوی عود آیدم ز صندل خام
۶۶۴
سوی آن عود صندلی به خرام
۶۶۵
عود بوئی بر اوست عودی پوش
۶۶۶
صندلآمیز و صندلی بر دوش
۶۶۷
شب چو عود سیاه و صندل زرد
۶۶۸
عود ما را به صندلش پرورد
۶۶۹
مغز ما را ز طیب هست نصیب
۶۷۰
طیبتی نیز خوش بود با طیب
۶۷۱
مینماید که آشنا نفسی
۶۷۲
بر درختست و میپزد هوسی
۶۷۳
زیر خوانش ز روی دمسازی
۶۷۴
تا کند با خیال ما بازی
۶۷۵
گر نیاید بگو که خوان پیشست
۶۷۶
مهر آن مهربان ازان بیشست
۶۷۷
که بخوان دست خویش بگشاید
۶۷۸
مگر آنگه که میهمان آید
۶۷۹
خیز تا برخوری ز پیوندش
۶۸۰
خوان نهاده مدار در بندش
۶۸۱
نازنین رفت سوی صندل شاخ
۶۸۲
دهنی تنگ و لابهای فراخ
۶۸۳
بلبل آسا بر او درود آورد
۶۸۴
وز درختش چو گل فرود آورد
۶۸۵
میهمان خود که جای کش بودش
۶۸۶
بر چنان رقص پای خوش بودش
۶۸۷
شد به دنبال آن میانجی چست
۶۸۸
گو بدان کار خود میانجی جست
۶۸۹
زان جوانی که در سر افتادش
۶۹۰
نامد از پند پیر خود یادش
۶۹۱
چون جوان جوش در نهاد آرد
۶۹۲
پند پیران کجا به یاد آرد
۶۹۳
عشق چون برگرفت شرم از راه
۶۹۴
رفت ماهان به میهمانی ماه
۶۹۵
ماه چون دید روی ماهان را
۶۹۶
سجده بردش چو تخت شاهان را
۶۹۷
با خودش بر بساط خاص نشاند
۶۹۸
این شکر ریخت وان گلاب افشاند
۶۹۹
کرد با او به خورد همخوانی
۷۰۰
کاین چنین است شرط مهمانی
۷۰۱
وز سر دوستی و اخلاصش
۷۰۲
دادهر دم نواله خاصش
۷۰۳
چون فراغت رسیدشان از خوان
۷۰۴
جام یاقوت گشت قوت روان
۷۰۵
ساغری چند چون ز می خوردند
۷۰۶
شرم را از میانه پی کردند
۷۰۷
چون ز مستی درید پرده شرم
۷۰۸
گشت بر ماه مهر ماهان گرم
۷۰۹
لعبتی دید چون شکفته بهار
۷۱۰
نازنینی چو صد هزار نگار
۷۱۱
نرم و نازک بری چو لور و پنیر
۷۱۲
چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر
۷۱۳
رخ چو سیبی که دلپسند بود
۷۱۴
در میان گلاب و قند بود
۷۱۵
تن چو سیماب کاوری در مشت
۷۱۶
از لطافت برون رود ز انگشت
۷۱۷
در کنار آنچنان که گل در باغ
۷۱۸
در میان آنچنان که شمع و چراغ
۷۱۹
زیور مه نثار گشته بر او
۷۲۰
مهر ماهان هزار گشته بر او
۷۲۱
گه گزیدش چو قند را مخمور
۷۲۲
گه مزیدش چو شهد را زنبور
۷۲۳
چونکه ماهان به ماه در پیچید
۷۲۴
ماه چهره ز شرم سر پیچید
۷۲۵
در برآورد لعبت چین را
۷۲۶
گل صد برگ و سرو سیمین را
۷۲۷
لب بران چشمه رحیق نهاد
۷۲۸
مهر یاقوت بر عقیق نهاد
۷۲۹
چون دران نور چشم و چشمه قند
۷۳۰
کرد نیکو نظر به چشم پسند
۷۳۱
دید عفریتی از دهن تا پای
۷۳۲
آفریده ز خشمهای خدای
۷۳۳
گاو میشی گراز دندانی
۷۳۴
کاژدها کس ندید چندانی
۷۳۵
ز اژدها در گذر که اهرمنی
۷۳۶
از زمین تا به آسمان دهنی
۷۳۷
چفته پشتی نغوذ بالله کوز
۷۳۸
چون کمانی که برکشند به توز
۷۳۹
پشت قوسی و روی خرچنگی
۷۴۰
بوی گندش هزار فرسنگی
۷۴۱
بینیی چون تنور خشت پزان
۷۴۲
دهنی چون لوید رنگرزان
۷۴۳
باز کرده لبی چو کام نهنگ
۷۴۴
در برآورده میهمان را تنگ
۷۴۵
بر سر و رویش آشکار و نهفت
۷۴۶
بوسه میداد و این سخن میگفت
۷۴۷
کای به چنگ من اوفتاده سرت
۷۴۸
وی به دندان من دریده برت
۷۴۹
چنگ در من زدی و دندان هم
۷۵۰
تا لبم بوسی و زنخدان هم
۷۵۱
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
۷۵۲
چنگ و دندان چنین بود نه چنان
۷۵۳
آن همه رغبتت چه بود نخست
۷۵۴
وین زمان رغبتت چرا شد سست
۷۵۵
لب همان لب شدست بوسه بخواه
۷۵۶
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
۷۵۷
باده از دست ساقیی مستان
۷۵۸
کاورد سیکیی به صد دستان
۷۵۹
خانه در کوچهای مگیر به مزد
۷۶۰
که دران کوچه شحنه باشد دزد
۷۶۱
ای چان اینچنین همی شاید
۷۶۲
تا کنم آنچه با تو میباید
۷۶۳
گر نسازم چنانکه درخور تست
۷۶۴
پس چنانم که دیدهای ز نخست
۷۶۵
هر دم آشوبی اینچنین میکرد
۷۶۶
اشتلمهای آتشین میکرد
۷۶۷
چونکه ماهان بینوا گشته
۷۶۸
دید ماهی به اژدها گشته
۷۶۹
سیم ساقی شده گراز سمی
۷۷۰
گاو چشمی شده به گاو دمی
۷۷۱
زیر آن اژدهای همچون قیر
۷۷۲
میشد از زیرش آب معنی گیر
۷۷۳
نعرهای زد چو طفل زهره شکاف
۷۷۴
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
۷۷۵
وان گراز سیه چو دیو سپید
۷۷۶
میزد از بوسه آتش اندر بید
۷۷۷
تا بدانگه که نور صبح دمید
۷۷۸
آمد آواز مرغ و دیو رمید
۷۷۹
پرده ظلمت از جهان برخاست
۷۸۰
وان خیالات از میان برخاست
۷۸۱
آن خزف گوهران لعل نمای
۷۸۲
همه رفتند و کس نماند به جای
۷۸۳
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
۷۸۴
تا بدانگه که روز گشت فراخ
۷۸۵
چون ز ریحان روز تابنده
۷۸۶
شد دگر بار هوش یابنده
۷۸۷
دیده بگشاد دید جائی زشت
۷۸۸
دوزخی تافته به جای بهشت
۷۸۹
نالشی چند مانده نال شده
۷۹۰
خاک در دیده خیال شده
۷۹۱
زان بنا کاصل او خیالی بود
۷۹۲
طرفش آمد که طرفه حالی بود
۷۹۳
باغ را دید جمله خارستان
۷۹۴
صفه را صفری از بخارستان
۷۹۵
سرو و شمشادها همه خس و خار
۷۹۶
میوهها مور و میوه داران مار
۷۹۷
سینه مرغ و پشت بزغاله
۷۹۸
همه مردارهای ده ساله
۷۹۹
نای و چنگ و رباب کارگران
۸۰۰
استخوانهای گور و جانوران
۸۰۱
وان تتقهای گوهر آموده
۸۰۲
چرمهای دباغت آلوده
۸۰۳
حوضهای چو آب در دیده
۸۰۴
پارگینهای آب گندیده
۸۰۵
وانچه او خورده بود و باقی ماند
۸۰۶
وانچه از جرعه ریز ساقی ماند
۸۰۷
بود حاشا ز جنس راحتها
۸۰۸
همه پالایش جراحتها
۸۰۹
وانچه ریحان و راح بود همه
۸۱۰
ریزش مستراح بود همه
۸۱۱
بازماهان به کار خود درماند
۸۱۲
بر خود استغفراللهی برخواند
۸۱۳
پای آن نی که رهگذار شود
۸۱۴
روی آن نی که پایدار شود
۸۱۵
گفت با خویشتن عجب کاریست
۸۱۶
این چه پیوند و این چه پرگاریست
۸۱۷
دوش دیدن شکفته بستانی
۸۱۸
دیدن امروز محنتستانی
۸۱۹
گل نمودن به ما و خار چه بود
۸۲۰
حاصل باغ روزگار چه بود
۸۲۱
واگهی نه که هرچه ما داریم
۸۲۲
در نقاب مه اژدها داریم
۸۲۳
بینی ار پرده را براندازند
۸۲۴
کابلهان عشق باچه میبازند
۸۲۵
این رقمهای رومی و چینی
۸۲۶
زنگی زشت شد که میبینی
۸۲۷
پوستی برکشیده بر سر خون
۸۲۸
راح بیرون و مستراح درون
۸۲۹
گر ز گرمابه برکشند آن پوست
۸۳۰
گلخنی را کسی ندارد دوست
۸۳۱
بس مبصر که مار مهره خرید
۸۳۲
مهره پنداشت مار در سله دید
۸۳۳
بس مغفل در این خریطه خشک
۸۳۴
گره عود یافت نافه مشک
۸۳۵
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
۸۳۶
رست چون من ز قصه ماهان
۸۳۷
نیت کار خیر پیش گرفت
۸۳۸
توبهها کرد و نذرها پذرفت
۸۳۹
از دل پاک در خدای گریخت
۸۴۰
راه میرفت و خون ز رخ میریخت
۸۴۱
تا به آبی رسید روشن و پاک
۸۴۲
شست خود را و رخ نهاد به خاک
۸۴۳
سجده کرد و زمین به خواری رفت
۸۴۴
با کس بیکسان به زاری گفت
۸۴۵
کای گشاینده کار من بگشای
۸۴۶
وی نماینده راه من بنمای
۸۴۷
تو گشائیم کار بسته و بس
۸۴۸
تو نمائیم ره نه دیگر کس
۸۴۹
نه مرا رهنمای تنهائی
۸۵۰
کیست کورا تو راه ننمائی
۸۵۱
ساعتی در خدای خود نالید
۸۵۲
روی در سجده گاه خود مالید
۸۵۳
چونکه سر برگفت در بر خویش
۸۵۴
دید شخصی به شکل و پیکر خویش
۸۵۵
سبز پوشی چو فصل نیسانی
۸۵۶
سرخ روئی چو صبح نورانی
۸۵۷
گفت کای خواجه کیستی به درست
۸۵۸
قیمتی گوهرا که گوهر تست
۸۵۹
گفت من خضرم ای خدای پرست
۸۶۰
آمدم تا ترا بگیرم دست
۸۶۱
نیت نیک تست کامد پیش
۸۶۲
میرساند ترا به خانه خویش
۸۶۳
دست خود را به من ده از سر پای
۸۶۴
دیده برهم ببند و باز گشای
۸۶۵
چونکه ماهان سلام خضر شنید
۸۶۶
تشنه بود آب زندگانی دید
۸۶۷
دست خود را سبک به دستش داد
۸۶۸
دیده در بست و در زمان بگشاد
۸۶۹
دید خود را دران سلامتگاه
۸۷۰
کاولش دیو برده بود ز راه
۸۷۱
باغ را درگشاد و کرد شتاب
۸۷۲
سوی مصر آمد از دیار خراب
۸۷۳
دید یاران خویش را خاموش
۸۷۴
هریک از سوگواری ازرق پوش
۸۷۵
هرچه ز آغاز دید تا فرجام
۸۷۶
گفت با دوستان خویش تمام
۸۷۷
با وی آن دوستان که خو کردند
۸۷۸
دید کازرق ز بهر او کردند
۸۷۹
با همه در موافقت کوشید
۸۸۰
ازرقی راست کرد و در پوشید
۸۸۱
رنگ ازرق برو قرار گرفت
۸۸۲
چون فلک رنگ روزگار گرفت
۸۸۳
ازرق آنست کاسمان بلند
۸۸۴
خوشتر از رنگ او نیافت پرند
۸۸۵
هر که همرنگ آسمان گردد
۸۸۶
آفتابش به قرص خوان گردد
۸۸۷
گل ازرق که آن حساب کند
۸۸۸
قرصه از قرص آفتاب کند
۸۸۹
هر سوئی کافتاب سر دارد
۸۹۰
گل ازرق در او نظر دارد
۸۹۱
لاجرم هر گلی که ازرق هست
۸۹۲
خواندش هندو آفتاب پرست
۸۹۳
قصه چون گفت ماه زیبا چهر
۸۹۴
در کنارش گرفت شاه به مهر