بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خدایا جهان پادشاهی تو راست
۲
ز ما خدمت آید خدائی تو راست
۳
پناه بلندی و پستی توئی
۴
همه نیستند آنچه هستی توئی
۵
همه آفریدست بالا و پست
۶
توئی آفرینندهٔ هر چه هست
۷
توئی برترین دانشآموز پاک
۸
ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
۹
چو شد حجتت بر خدائی درست
۱۰
خرد داد بر تو گدائی نخست
۱۱
خرد را تو روشن بصر کردهای
۱۲
چراغ هدایت تو بر کردهای
۱۳
توئی کاسمان را برافراختی
۱۴
زمین را گذرگاه او ساختی
۱۵
توئی کافریدی ز یک قطره آب
۱۶
گهرهای روشنتر از آفتاب
۱۷
تو آوردی از لطف جوهر پدید
۱۸
به جوهر فروشان تو دادی کلید
۱۹
جواهر تو بخشی دل سنگ را
۲۰
تو در روی جوهر کشی رنگ را
۲۱
نبارد هوا تا نگوئی ببار
۲۲
زمین ناورد تا نگوئی ببار
۲۳
جهانی بدین خوبی آراستی
۲۴
برون زان که یاریگری خواستی
۲۵
ز گرمی و سردی و از خشک و تر
۲۶
سرشتی به اندازه یکدیگر
۲۷
چنان برکشیدی و بستی نگار
۲۸
که به زان نیارد خرد در شمار
۲۹
مهندس بسی جوید از رازشان
۳۰
نداند که چون کردی آغازشان
۳۱
نیاید ز ما جز نظر کردنی
۳۲
دگر خفتنی باز یا خوردنی
۳۳
زبان برگشودن به اقرار تو
۳۴
نینگیختن علت کار تو
۳۵
حسابی کزین بگذرد گمرهیست
۳۶
ز راز تو اندیشه بیآگهیست
۳۷
به هرچ آفریدی و بستی طراز
۳۸
نیازت نهای از همه بینیاز
۳۹
چنان آفریدی زمین و زمان
۴۰
همان گردش انجم و آسمان
۴۱
که چندان که اندیشه گردد بلند
۴۲
سر خود برون ناورد زین کمند
۴۳
نبود آفرینش تو بودی خدای
۴۴
نباشد همی هم تو باشی به جای
۴۵
کواکب تو بربستی افلاک را
۴۶
به مردم تو آراستی خاک را
۴۷
توئی گوهر آمای چار آخشیج
۴۸
مسلسل کن گوهران در مزیج
۴۹
حصار فلک برکشیدی بلند
۵۰
در او کردی اندیشه را شهربند
۵۱
چنان بستی آن طاق نیلوفری
۵۲
که اندیشه را نیست زو برتری
۵۳
خرد تا ابد در نیابد تو را
۵۴
که تاب خرد بر نتابد تو را
۵۵
وجود تو از حضرت تنگبار
۵۶
کند پیک ادراک را سنگسار
۵۷
نه پرکندهای تا فراهم شوی
۵۸
نه افزودهای نیز تا کم شوی
۵۹
خیال نظر خالی از راه تو
۶۰
ز گردندگی دور درگاه تو
۶۱
سری کز تو گردد بلندی گرای
۶۲
به افکندن کس نیفتد ز پای
۶۳
کسی را که قهر تو در سرفکند
۶۴
به پامردی کس نگردد بلند
۶۵
همه زیر دستیم و فرمان پذیر
۶۶
توئی یاوری ده توئی دستگیر
۶۷
اگر پای پیلست اگر پر مور
۶۸
به هر یک تو دادی ضعیفی و زور
۶۹
چو نیرو فرستی به تقدیر پاک
۷۰
به موری ز ماری برآری هلاک
۷۱
چوبرداری از رهگذر دود را
۷۲
خورد پشهای مغز نمرود را
۷۳
چو در لشگر دشمن آری رحیل
۷۴
به مرغان کشی پیل و اصحاب پیل
۷۵
گه از نطفهای نیک بختی دهی
۷۶
گه از استخوانی درختی دهی
۷۷
گه آری خلیلی ز بتخانهای
۷۸
گهی آشنائی ز بیگانهای
۷۹
گهی با چنان گوهر خانه خیز
۸۰
چو بوطالبی را کنی سنگ ریز
۸۱
که را زهره آنکه از بیم تو
۸۲
گشاید زبان جز به تسلیم تو
۸۳
زبان آوران را به تو بار نیست
۸۴
که با مشعله گنج را کار نیست
۸۵
ستانی زبان از رقیبان راز
۸۶
که تا راز سلطان نگویند باز
۸۷
مرا در غبار چنین تیره خاک
۸۸
تو دادی دل روشن و جان پاک
۸۹
گر آلوده گردم من اندیشه نیست
۹۰
جز آلودگی خاک را پیشه نیست
۹۱
گر این خاک روی از گنه تافتی
۹۲
به آمرزش تو که ره یافتی
۹۳
گناه من ار نامدی در شمار
۹۴
تو را نام کی بودی آمرزگار
۹۵
شب و روز در شام و در بامداد
۹۶
تو بریادی از هر چه دارم به یاد
۹۷
چو اول شب آهنگ خواب آورم
۹۸
به تسبیح نامت شتاب آورم
۹۹
چو در نیمشب سر برارم ز خواب
۱۰۰
تو را خوانم و ریزم از دیده آب
۱۰۱
و گر بامدادست راهم به توست
۱۰۲
همه روز تا شب پناهم به توست
۱۰۳
چو خواهم ز تو روز و شب یاوری
۱۰۴
مکن شرمسارم در این داوری
۱۰۵
چنان دارم ای داور کارساز
۱۰۶
کزین با نیازان شوم بینیاز
۱۰۷
پرستندهای کز ره بندگی
۱۰۸
کند چون توئی را پرستندگی
۱۰۹
درین عالم آباد گردد به گنج
۱۱۰
در آن عالم آزاد گردد ز رنج
۱۱۱
مرا نیست از خود حجابی به دست
۱۱۲
حساب من از توست چندان که هست
۱۱۳
بد و نیک را از تو آید کلید
۱۱۴
ز تو نیک و از من بد آید پدید
۱۱۵
تو نیکی کنی من نه بد کردهام
۱۱۶
که بد را حوالت به خود کردهام
۱۱۷
ز توست اولین نقش را سرگذشت
۱۱۸
به توست آخرین حرف را بازگشت
۱۱۹
ز تو آیتی در من آموختن
۱۲۰
ز من دیو را دیده بر دوختن
۱۲۱
چو نام توام جان نوازی کند
۱۲۲
به من دیو کی دست یازی کند
۱۲۳
ندارم روا با تو از خویشتن
۱۲۴
که گویم تو باز گویم که من
۱۲۵
گر آسوده گر ناتوان میزیم
۱۲۶
چنان که آفریدی چنان میزیم
۱۲۷
امیدم چنانست از آن بارگاه
۱۲۸
که چون من شوم دور ازین کارگاه
۱۲۹
فرو ریزم از نظم و ترتیب خویش
۱۳۰
دگرگونه گردم ز ترکیب خویش
۱۳۱
کند باد پرکنده خاک مرا
۱۳۲
نبیند کسی جان پاک مرا
۱۳۳
پژوهنده حال سربست من
۱۳۴
نهد تهمت نیست بر هست من
۱۳۵
ز غیب آن نمودارش آری بدست
۱۳۶
کزین غایب آگاه باشد که هست
۱۳۷
چو بر هستی تو من سست رای
۱۳۸
بسی حجت انگیختم دلگشای
۱۳۹
تو نیزار شود مهد من در نهفت
۱۴۰
خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت
۱۴۱
چنان گرم کن عزم رایم به تو
۱۴۲
که خرم دل آیم چو آیم به تو
۱۴۳
همه همرهان تا به در با منند
۱۴۴
چون من رفتم این دوستان دشمنند
۱۴۵
اگر چشم و گوشست اگر دست و پای
۱۴۶
ز من باز مانند یک یک به جای
۱۴۷
توئی آنکه تا من منم با منی
۱۴۸
درین در مبادم تهی دامنی
۱۴۹
درین ره که سر بر دری میزنم
۱۵۰
به امید تاجی سری میزنم
۱۵۱
سری کان ندارم ازین در دریغ
۱۵۲
به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ
۱۵۳
به حکمی که آن در ازل راندهای
۱۵۴
نگردد قلم ز آنچه گرداندهای
۱۵۵
ولیکن به خواهش من حکم کش
۱۵۶
کنم زین سخنها دل خویش خوش
۱۵۷
تو گفتی که هر کس در رنج و تاب
۱۵۸
دعائی کند من کنم مستجاب
۱۵۹
چو عاجز رهاننده دانم تو را
۱۶۰
درین عاجزی چون نخوانم تو را
۱۶۱
بلی کار تو بنده پروردنست
۱۶۲
مرا کار با بندگی کردنست
۱۶۳
شکسته چنان گشتهام بلکه خرد
۱۶۴
که آبادیم را همه باد برد
۱۶۵
توئی کز شکستم رهائی دهی
۱۶۶
وگر بشکنی مومیائی دهی
۱۶۷
در این نیمشب کز تو جویم پناه
۱۶۸
به مهتاب فضلم برافروز راه
۱۶۹
نگهدارم از رخنهٔ رهزنان
۱۷۰
مکن شاد بر من دل دشمنان
۱۷۱
به شکرم رسان اول آنگه به گنج
۱۷۲
نخستم صبوری ده آنگاه رنج
۱۷۳
بلائی که باشم در آن ناصبور
۱۷۴
ز من دور دار ای بیداد دور
۱۷۵
گرم در بلائی کنی مبتلا
۱۷۶
نخستم صبوری ده آنگه بلا
۱۷۷
گرم بشکنی ور نهی در نورد
۱۷۸
کفی خاک خواهی ز من خواه گرد
۱۷۹
برون افتم از خود به پرکندگی
۱۸۰
نیفتم برون با تو از بندگی
۱۸۱
به هر گوشه کافتم ثنا خوانمت
۱۸۲
به هر جا که باشم خدا دانمت
۱۸۳
قرار همه هست بر نیستی
۱۸۴
توئی آنکه بر یک قرار ایستی
۱۸۵
پژوهنده را یاوه زان شد کلید
۱۸۶
کز اندازه خویشتن در تو دید
۱۸۷
کسی کز تو در تو نظاره کند
۱۸۸
ورقهای بیهوده پاره کند
۱۸۹
نشاید تو را جز به تو یافتن
۱۹۰
عنان باید از هر دری تافتن
۱۹۱
نظر تا بدین جاست منزل شناس
۱۹۲
کزین بگذری در دل آید هراس
۱۹۳
سپردم به تو مایهٔ خویش را
۱۹۴
تو دانی حساب کم و بیش را