بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیا ساقی آن میکه جان پرور است
۲
چو آب روان تشنه را درخور است
۳
دراین غم که از تشنگی سوختم
۴
به من ده که میخوردن آموختم
۵
خوشا ملک بردع که اقصای وی
۶
نه اردیبهشت است بی گل نه دی
۷
تموزش گل کوهساری دهد
۸
زمستان نسیم بهاری دهد
۹
بهشتی شده بیشه پیرامنش
۱۰
ز گر کوثری بسته بر دامنش
۱۱
سوادش ز بس سبزه و مشگ بید
۱۲
چو باغ ارم خاصه باغ سپید
۱۳
ز تیهو و دراج و کبک و تذر و
۱۴
نیابی تهی سایهٔ بید و سرو
۱۵
گراینده بومش به آسودگی
۱۶
فرو شسته خاکش ز آلودگی
۱۷
همه ساله ریحان او سبز شاخ
۱۸
همیشه در او ناز و نعمت فراخ
۱۹
علف گاه مرغان این کشور اوست
۲۰
اگر شیر مرغت بباید، در اوست
۲۱
زمینش به آب زر آغشتهاند
۲۲
تو گوئی در آن زعفران کشتهاند
۲۳
خرامنده بر سبزهٔ آن زمی
۲۴
خیالی نیابد به جز خرمی
۲۵
کنون تخت آن بارگه گشت خرد
۲۶
دبیقی و دیباش را باد برد
۲۷
فرو ریخت آن تازه گلها ز بار
۲۸
وزان نار و نرگس برآمد غبار
۲۹
بجز هیزم خشگ و سیلاب تر
۳۰
نه بینی در آن بیشه چیز دگر
۳۱
همانا که آن رستنیهای چست
۳۲
نه از دانه کز دامن عدل رست
۳۳
گر آن پرورش یابد امروز باز
۳۴
از آن به شود آستین را طراز
۳۵
بلی گر فراغت بود شاه را
۳۶
ز نو زیوری بخشد آن گاه را
۳۷
هرومش لقب بود از آغاز کار
۳۸
کنون بردعش خواند آموزگار
۳۹
در آن بوم آباد و جای مهان
۴۰
زمانه بسی گنج دارد نهان
۴۱
بدین خرمی گلستانی کجاست
۴۲
بدین فرخی گنجدانی کجاست
۴۳
چنین گفت گنجینهدار سخن
۴۴
که سالار آن گنجدان کهن
۴۵
زنی حاکمه بود نوشابه نام
۴۶
همه ساله با عشرت و نوش جام
۴۷
چو طاوس نر خاصه در نیکوئی
۴۸
چو آهوی ماده ز بی آهوئی
۴۹
قوی رای و روشن دل و نغزگوی
۵۰
فرشته منش بلکه فرزانه خوی
۵۱
هزارش زن بکر در پیشگاه
۵۲
به خدمت کمر بسته هریک چو ماه
۵۳
برون از کنیزان چابک سوار
۵۴
غلامان شمشیر زن سی هزار
۵۵
نگشتی ز مردان کسی بر درش
۵۶
وگر چند نزدیک بودی برش
۵۷
به جز زن کسی کارسازش نبود
۵۸
به دیدار مردان نیازش نبود
۵۹
زنان داشتی رای زن در سرای
۶۰
به کدبانوئی فارغ از کدخدای
۶۱
غلامان به اقطاع خود تاخته
۶۲
وطنگاهی از بهر خود ساخته
۶۳
کسی از غلامان ز بس قهر او
۶۴
به دیده ندیده در شهر او
۶۵
بهرجا که پیکار فرمودشان
۶۶
فریضهترین کاری آن بودشان
۶۷
سکندر چو لشگر به صحرا کشید
۶۸
سراپرده سر بر ثریا کشید
۶۹
در آن خرم آباد مینو سرشت
۷۰
فرو ماند حیران ز بس آب و کشت
۷۱
بپرسید کین بوم فرخ کراست
۷۲
کدامین تهمتن بدو پادشاست
۷۳
نمودند کین مرز آراسته
۷۴
زنی راست با این همه خواسته
۷۵
زنی از بسی مرد چالاکتر
۷۶
به گوهر ز دریا بسی پاکتر
۷۷
قوی رای و روشن دل و سرفراز
۷۸
به هنگام سختی رعیت نواز
۷۹
به مردی کمر بر میان آورد
۸۰
تفاخر به نسل کیان آورد
۸۱
کله داریش هست و او بی کلاه
۸۲
سپهدار و او را نبیند سپاه
۸۳
غلامان مردانه دارد بسی
۸۴
نبیند ولی روی او را کسی
۸۵
زنان سمن سینهٔ سیم ساق
۸۶
بهر کار با او کنند اتفاق
۸۷
همه نارپستان به بالا چو تیر
۸۸
ز پستان هر یک شکر خورده شیر
۸۹
کجا قاقمی یا حریریست نرم
۹۰
بلرزد بر اندام ایشان ز شرم
۹۱
فرشته نبیند در ایشان دلیر
۹۲
وگر بیند افتد ز بالا به زیر
۹۳
درخشنده هر یک در ایوان و باغ
۹۴
چو در روز خورشید و در شب چراغ
۹۵
نظر طاقت آن ندارد ز نور
۹۶
که بیند در ایشان ز نزدیک و دور
۹۷
به گوش کسی کاید آوازشان
۹۸
سر خود کند در سر نازشان
۹۹
ز لعل و ز در گردن و گوش پر
۱۰۰
لب از لعل کانی و دندان ز در
۱۰۱
ندانم چه افسون فرو خواندهاند
۱۰۲
کز آشوب شهوت جدا ماندهاند
۱۰۳
ندارند زیر سپهر کبود
۱۰۴
رفیقی به جز باده و بانگ رود
۱۰۵
زن پاک پیوند فرمان روا
۱۰۶
برایشان فرو بسته دارد هوا
۱۰۷
صنمخانهها دارد از قصر و کاخ
۱۰۸
بر آن لعبتان کرده درها فراخ
۱۰۹
اگر چه پس پرده دارد نشست
۱۱۰
همه روز باشد عمارت پرست
۱۱۱
سرائی ملوکانه دارد بلند
۱۱۲
بساطی کشیده در او ارجمند
۱۱۳
ز بلور تختی برانگیخته
۱۱۴
به خروار گوهر بر او ریخته
۱۱۵
ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه
۱۱۶
به شب چون چراغست و رخشنده ماه
۱۱۷
نشیند بر آن تخت هر بامداد
۱۱۸
کند شکر بر آفریننده یاد
۱۱۹
عروسانه او کرده بر تخت جای
۱۲۰
عروسان دیگر به خدمت به پای
۱۲۱
شب و روز با باده و بانگ رود
۱۲۲
تماشا کنان زیر چرخ کبود
۱۲۳
گذشت از پرستیدن کردگار
۱۲۴
بجز خواب و خوردن ندارند کار
۱۲۵
زن کاردان با همه کاخ و گنج
۱۲۶
ز طاعت نهد بر تن خویش رنج
۱۲۷
ز پرهیزگاری که دارد سرشت
۱۲۸
نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
۱۲۹
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
۱۳۰
شب آنجا رود ماه تنها خرام
۱۳۱
در آنخانه آن شمع گیتی فروز
۱۳۲
خدا را پرستش کند تا بروز
۱۳۳
به مقدار آن سر درآرد به خواب
۱۳۴
که مرغی برون آورد سر ز آب
۱۳۵
دگر باره با آن پری پیکران
۱۳۶
خورد می به آواز رامشگران
۱۳۷
شب و روز اینگونه دارد عنان
۱۳۸
به روز اینچنین چون شب آید چنان
۱۳۹
نه شب فارغست از پرستشگری
۱۴۰
نه روز از تماشا و جان پروری
۱۴۱
خورند از پی او و یاران او
۱۴۲
غم کار او کارداران او
۱۴۳
شه این داستان را پسندیده داشت
۱۴۴
تمنای آن نقش نادیده داشت
۱۴۵
نشستنگهی دید از آب و گیا
۱۴۶
به گوهر گرامیتر از کیمیا
۱۴۷
در آنجای آسوده با رود و جام
۱۴۸
برآسود یک چند و شد شادکام
۱۴۹
چو نوشابه دانست کاورنگ شاه
۱۵۰
به فال همایون درآمد ز راه
۱۵۱
پرستشگری را براراست کار
۱۵۲
بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار
۱۵۳
فرستاد نزلی سزاوار او
۱۵۴
کمر بست بر خدمت کار او
۱۵۵
برون از بسی چار پای گزین
۱۵۶
چه از بهر مطبخ چه از بهر زین
۱۵۷
زمین خیزهائی کز آن بوم رست
۱۵۸
به رنگ و به رونق دلاویز و چست
۱۵۹
خورشهای شاهانهٔ مشگبوی
۱۶۰
طبقهای مشگ از پی دست شوی
۱۶۱
دگرگونه از میوه بسیار چیز
۱۶۲
ز مشگ و شکر چند خروار نیز
۱۶۳
می و نقل و ریحان مجلس فروز
۱۶۴
کشیدند از این نزلها چند روز
۱۶۵
جداگانه نیز از پی مهتران
۱۶۶
فرستاد هر روز نزلی گران
۱۶۷
ز بس مردمیها که آن زن نمود
۱۶۸
زبان بر زبان هر کسش میستود
۱۶۹
ملک را به دیدار آن دلنواز
۱۷۰
زمان تا زمان بیشتر شد نیاز
۱۷۱
بدان تا خبر یابد از راز او
۱۷۲
ببیند در آن مملکت ساز او
۱۷۳
قدمگاه او بنگرد تا کجاست
۱۷۴
حکایت دروغست یا هست راست
۱۷۵
چو شبدیز را نعل زر بست روز
۱۷۶
درآمد به زین شاه گیتی فروز
۱۷۷
به رسم رسولان براراست کار
۱۷۸
سوی نازنین شد فرستادهوار
۱۷۹
چو آمد به دهلیز درگه فراز
۱۸۰
زمانی برآسود از آن ترکتاز
۱۸۱
درو درگهی دید بر آسمان
۱۸۲
زمین بوس او هم زمین هم زمان
۱۸۳
پرستندگان زو خبر یافتند
۱۸۴
بر بانوی خویش بشتافتند
۱۸۵
نمودند کز درگه شاه روم
۱۸۶
کز او فرخی یافت این مرز و بوم
۱۸۷
رسولی رسید است با رای و هوش
۱۸۸
پیام آوری چون خجسته سروش
۱۸۹
ز سر تا قدم صورت بخردی
۱۹۰
پدیدار از او فره ایزدی
۱۹۱
برآراست نوشابه درگاه او
۱۹۲
به زر در گرفت آهنین راه را
۱۹۳
پریچهرگان را به صد گونه زیب
۱۹۴
صف اندر صف آراسته دل فریب
۱۹۵
برآموده گوهر به مشگین کمند
۱۹۶
فرو هشته بر گوهر آگین پرند
۱۹۷
درآمد به جاوه چو طاوس باغ
۱۹۸
درفشان و خندان چو روشن چراغ
۱۹۹
بر اورنگ شاهنشهی برنشست
۲۰۰
گرفته معنبر ترنجی به دست
۲۰۱
بفرمود کایین بجای آورند
۲۰۲
فرستاده را در سرای آورند
۲۰۳
وکیلان درگاه و دیوان او
۲۰۴
بجای آوریدند فرمان او
۲۰۵
فرستاده از در درآمد دلیر
۲۰۶
سوی تخت شد چون خرامنده شیر
۲۰۷
کمربند شمشیر نگشاد باز
۲۰۸
به رسم رسولان نبردش نماز
۲۰۹
نهانی در آن قصر زیبنده دید
۲۱۰
بهشتی سرائی فریبنده دید
۲۱۱
پر از حور آراسته چون بهشت
۲۱۲
بساط زمین گشته عنبر سرشت
۲۱۳
ز بس گوهر گوش گوهر کشان
۲۱۴
شده چشم بیننده گوهر فشان
۲۱۵
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل
۲۱۶
خرامنده را آتشین گشت نعل
۲۱۷
مگر کان و دریا بهم تاختند
۲۱۸
همه گوهر آنجا برانداختند
۲۱۹
زن زیرک از سیرت و سان او
۲۲۰
در آن داوری شد هراسان او
۲۲۱
که این کاردان مرد آهسته رای
۲۲۲
چرا رسم خدمت نیارد بجای
۲۲۳
در او کرد باید پژوهندگی
۲۲۴
که از ما ندارد شکوفندگی
۲۲۵
ز سر تا قدم دید در شهریار
۲۲۶
زر پخته را بر محک زد عیار
۲۲۷
چو نیکو نگه کرد بشناختش
۲۲۸
ز تخت خود آرامگه ساختش
۲۲۹
خبردار شد زو که اسکندرست
۲۳۰
نشست سر تخت را در خورست
۲۳۱
ز پیروزی هفت چرخ کبود
۲۳۲
بسی داد بر شاه عالم درود
۲۳۳
نپرسید و رخساره پر شرم کرد
۲۳۴
نخستین نمودار آزرم کرد
۲۳۵
نکرد از بنه هیچ بر وی پدید
۲۳۶
که بر قفل تو هست ما را کلید
۲۳۷
سکندر به رسم فرستادگان
۲۳۸
نگهداشت آیین آزادگان
۲۳۹
درودی پیاپی رساندش نخست
۲۴۰
فرستادگی کر د بر خود درست
۲۴۱
پس آنگه گزارش گرفت از پیام
۲۴۲
که شاه جهان داور نیکنام
۲۴۳
چنین گفت کای بانوی نامجوی
۲۴۴
ز نام آوران جهان پرده گوی
۲۴۵
چه افتاد کز ما عنان تافتی
۲۴۶
سوی ما یکی روز نشتافتی
۲۴۷
زبونی چه دیدی که توسن شدی
۲۴۸
چه بیداد کردم که دشمن شدی
۲۴۹
کجا تیغی از تیغ من تیزتر
۲۵۰
ز پیکان من آتش انگیزتر
۲۵۱
که از من بدانکس پناه آوری
۲۵۲
همان به که سر سوی راه آوری
۲۵۳
به درگاه من پای خاکی کنی
۲۵۴
ز جوشیدنم ترسناکی کنی
۲۵۵
چو من ره بدین مملکت ساختم
۲۵۶
بر او سایهٔ دولت انداختم
۲۵۷
کمر چون نبستی به درگاه من
۲۵۸
چرا روی پیچیدی از راه من
۲۵۹
به میخانه و میوه زیبم دهی
۲۶۰
به نقل و به ریحان فریبم دهی
۲۶۱
پذیرفته شد آنچه کردی نخست
۲۶۲
پذیرا شو اکنون برای درست
۲۶۳
مرا دیدن تو به فرهنگ و رای
۲۶۴
همایونتر آمد ز فر همای
۲۶۵
چنان کن که فردا به هنگام بار
۲۶۶
خرامی سوی درگه شهریار
۲۶۷
شهنشه چو بگزارد پیغام خویش
۲۶۸
به امید پاسخ سرافکند پیش
۲۶۹
به پاسخ نمودن زن هوشمند
۲۷۰
ز یاقوت سر بسته بگشاد بند
۲۷۱
که آباد بر چون تو شاه دلیر
۲۷۲
که پیغام خود گزارد چو شیر
۲۷۳
چنان آیدم در دل ای پهلوان
۲۷۴
که با این سرو سایه خسروان
۲۷۵
میانجی نی شاه آزادهای
۲۷۶
فرستندهای نه فرستادهای
۲۷۷
پیام تو چون تیغ گردن زند
۲۷۸
کرا زهره کاین تیغ بر من زند
۲۷۹
ولیکن چو شه تیغ بازی کند
۲۸۰
سر تیغ او سرفرازی کند
۲۸۱
ز تیغ سکندر چه رانی سخن
۲۸۲
سکندر توئی چاره خویش کن
۲۸۳
مرا خواندی و خود به دام آمدی
۲۸۴
نظر پختهتر کن که خام آمدی
۲۸۵
فرستادت اقبال من پیش من
۲۸۶
زهی طالع دولت اندیش من
۲۸۷
جهاندار گفت ای سزاوار تخت
۲۸۸
پژوهش مکن جز به فرمان پخت
۲۸۹
سکندر محیط است و من جوی آب
۲۹۰
منه تهمت سایه بر آفتاب
۲۹۱
مرا چون نهی بر عیار کسی
۲۹۲
که باشد چو من پاسبانش بسی
۲۹۳
دل خود ز بد عهدی آزاد کن
۲۹۴
وزین خوبتر شاه را یاد کن
۲۹۵
سکندر چه گوئی چنان بی کسست
۲۹۶
که حمال پیغام او او بسست
۲۹۷
به درگاه او بیش از آنست مرد
۲۹۸
که او را قدم رنجه بایست کرد
۲۹۹
دگر باره نوشابهٔ هوشمند
۳۰۰
ز نوشین لب خویش بگشاد بند
۳۰۱
کزین بیش بر دلفریبی مباش
۳۰۲
به ناراستی یک رکیبی مباش
۳۰۳
ستیزه میاور درین داوری
۳۰۴
که پیداست نامت به نام آوری
۳۰۵
پیامت بزرگست و نامت بزرگ
۳۰۶
نهفته مکن شیر در چرم گرگ
۳۰۷
فرستاده را نیست آن دسترس
۳۰۸
که با ما به تندی برآرد نفس
۳۰۹
نه جباری خویش را کم کند
۳۱۰
نه در پیش ما پشت را خم کند
۳۱۱
درآید به تندی و خونخوارگی
۳۱۲
بجز شه کرا باشد این یارگی
۳۱۳
جز اینم نشانهای پوشیده هست
۳۱۴
کزو راز پوشیده آید به دست
۳۱۵
جوابش چنان داد شاه دلیر
۳۱۶
که ناید ز روباه پیغام شیر
۳۱۷
اگر من به چشم تو نام آورم
۳۱۸
سکندر نیم زو پیام آورم
۳۱۹
مرا با پیام بزرگان چکار
۳۲۰
تصرف نیابد درین پرده بار
۳۲۱
اگر تندیی زیر پیغام هست
۳۲۲
تو دانی و آن کس که این نقش بست
۳۲۳
اگر در میانجی دلیر آمدم
۳۲۴
نه از روبه از نزد شیر آمدم
۳۲۵
در آیین شاهان و رسم کیان
۳۲۶
پیام آوران ایمنند از زیان
۳۲۷
چو پیغام شه با تو کردم پدید
۳۲۸
مزن پره قفل را بر کلید
۳۲۹
جوابم بفرمای گفتن به راز
۳۳۰
که تازه نوردم سوی خانه باز
۳۳۱
بر آشفت نوشابه زان شیر دل
۳۳۲
که پوشید خورشید را زیر گل
۳۳۳
محابا رها کرد و شد گرم خیز
۳۳۴
زبان کرد بر پاسخ شاه تیز
۳۳۵
که با من چه سودست کوشیدنت
۳۳۶
به گل روی خورشید پوشیدنت
۳۳۷
بفرمود کارد کنیزی دوان
۳۳۸
حریری بر او پیکر خسروان
۳۳۹
یکی گوشه از شقه آن حریر
۳۴۰
بدو داد کین نقش بر دست گیر
۳۴۱
ببین تا نشان رخ کیست این
۳۴۲
در این کارگاه از پی چیست این
۳۴۳
اگر پیکر تست چندین مکوش
۳۴۴
به ابروی خویش آسمان را مپوش
۳۴۵
سکندر به فرمان او ساز کرد
۳۴۶
حریر نوشته ز هم باز کرد
۳۴۷
به عینه درو صورت خویش دید
۳۴۸
ولایت به دست بداندیش دید
۳۴۹
ستیزه در آن کار نامد صواب
۳۵۰
فرو ماند یکبارگی در جواب
۳۵۱
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه
۳۵۲
به دارای خود بر خود را پناه
۳۵۳
چو دانست نوشابه کان تند شیر
۳۵۴
هراسان شد از تندی آمد به زیر
۳۵۵
بدو گفت کی خسرو کامگار
۳۵۶
بسی بازی آرد چنین روزگار
۳۵۷
میندیش و مهر مرا بیش دان
۳۵۸
همان خانه را خانه خویش دان
۳۵۹
ترا من کنیزی پرستندهام
۳۶۰
هم آنجا هم اینجا یکی بندهام
۳۶۱
به تونقش تو زان نمودم نخست
۳۶۲
که تا نقش من بر تو گردد درست
۳۶۳
اگر چه زنم زن سیر نیستم
۳۶۴
ز حال جهان بی خبر نیستم
۳۶۵
منم شیر زن گر توئی شیر مرد
۳۶۶
چه ماده چه نر شیر وقت نبرد
۳۶۷
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ
۳۶۸
در آب آتش انگیزم از دود تیغ
۳۶۹
کفلگاه شیران برآرم به داغ
۳۷۰
ز پیه نهنگان فروزم چراغ
۳۷۱
ز مهرم مکش سوی پیکار خویش
۳۷۲
گرفته مزن بر گرفتار خویش
۳۷۳
منه خار تا در نیفتی به خار
۳۷۴
رهاننده شو تا شوی رستگار
۳۷۵
تو آنگه که بر من شوی دست یاب
۳۷۶
زنی بیوه را داه باشی جواب
۳۷۷
من ار بر تو چربم به هنگام کین
۳۷۸
بوم قایم انداز روی زمین
۳۷۹
درین هم نبردی چو روباه و گرگ
۳۸۰
تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ
۳۸۱
چنین آمدست از نقیبان پیر
۳۸۲
که با هیچ ناداشت کشتی مگیر
۳۸۳
که بر جهد آن گز تو چیزی کند
۳۸۴
بکوشد به جان تا ترا بفکند
۳۸۵
تنم گر چه هست از مقیمان شهر
۳۸۶
دلم نیست غافل ز شاهان دهر
۳۸۷
ز هندوستان تا بیابان روم
۳۸۸
ز ویران زمین تا به آباد بوم
۳۸۹
فرستادهام سوی هر کشوری
۳۹۰
فراست شناسی و صورتگری
۳۹۱
بدان تا ز شاهان اقلیم گیر
۳۹۲
کند صورت هر کسی بر حریر
۳۹۳
نگارندهٔ صورت از هر دیار
۳۹۴
سرانجام نزد من آرد نگار
۳۹۵
چو آرند صورت به نزدیک من
۳۹۶
در او بنگرد رای باریک من
۳۹۷
گوا خواهم آن نقش را در نبشت
۳۹۸
ز هر کس که این از که دارد سرشت
۳۹۹
چو گویند نقش فلان پادشاست
۴۰۰
پذیرم که آن نقش نقشیست راست
۴۰۱
پس از ناخن پای تا فرق سر
۴۰۲
گمارم بهر صورتی بر نظر
۴۰۳
ز هر سالخوردی و هر تازهای
۴۰۴
بگیرم به قدر وی اندازهای
۴۰۵
بد و نیک هر صورتی از قیاس
۴۰۶
شناسم که هستم فراست شناس
۴۰۷
شب و روز بی چاره سازی نیم
۴۰۸
درین پرده با خود به بازی نیم
۴۰۹
ترازوی همت روان میکنم
۴۱۰
سبک سنگن خسروان میکنم
۴۱۱
ز هر نقش کان یافتم بر پرند
۴۱۲
خیال تو آمد مرا دلپسند
۴۱۳
که با جان به مهر آشنائی دهد
۴۱۴
برآزرم خسرو گوائی دهد
۴۱۵
چو گفت این سخن به اسکندر دلیر
۴۱۶
ز تخت گرانمایه آمد به زیر
۴۱۷
فرو ماند شه را در آن دستگاه
۴۱۸
که یک تخت را برنتابد دو شاه
۴۱۹
نبینی دو شاهست شطرنج را
۴۲۰
که بر هر دلی نو کند رنج را
۴۲۱
پریچهره چون از سر تخت خویش
۴۲۲
فرود آمد و خدمت آورد پیش
۴۲۳
عروسانه بر کرسی زر نشست
۴۲۴
شهنشاه را گشت پایین پرست
۴۲۵
شه از شرم آن ماهی چون نهنگ
۴۲۶
چو زرافه از رنگ میشد به رنگ
۴۲۷
به دل گفت کاین کاردان گر زنست
۴۲۸
به فرهنگ مردی دلش روشنست
۴۲۹
زنی کو چنین کرد و اینها کند
۴۳۰
فرشته بر او آفرینها کند
۴۳۱
ولی زن نباید که باشد دلیر
۴۳۲
که محکم بود کینهٔ ماده شیر
۴۳۳
زنان را ترازو بود سنگ زن
۴۳۴
بود سنگ مردان ترازو شکن
۴۳۵
زن آن به که در پرده پنهان بود
۴۳۶
که آهنگ بی پرده افغان بود
۴۳۷
چه خوش گفت جمشید با رای زن
۴۳۸
که یا پرده یا گور به جای زن
۴۳۹
مشو بر زن ایمن که زن پارساست
۴۴۰
که در بسته به گرچه دزد آشناست
۴۴۱
دگر باره گفت این چه کم بود گیست
۴۴۲
شفاعت درین پرده بیهوده گیست
۴۴۳
به تلخی در اندیشه را جوش ده
۴۴۴
در افتادهای تن فراموش ده
۴۴۵
بجای چنین دلبر مهربان
۴۴۶
که زیبا سرشتست و شیرین زبان
۴۴۷
گرت دشمن کینه ور یافتی
۴۴۸
بجز سر بریدن چه بر تافتی
۴۴۹
از اینجا اگر برکشم پای خویش
۴۵۰
نگهدارم اندازه رای خویش
۴۵۱
نپوشم دگر رخ چو بیگانگان
۴۵۲
نگیرم ره و رسم دیوانگان
۴۵۳
دل بسته را برگشایم ز بند
۴۵۴
گره بر گره چون توانم فکند
۴۵۵
چو درطاس رخشنده افتاد مور
۴۵۶
رهاننده را چاره باید نه زور
۴۵۷
شکیبائی آرم در این رنج و تاب
۴۵۸
خیالیست گوئی که بینم به خواب
۴۵۹
شنیدم رسن بستهای سوی دار
۴۶۰
برو تازگی رفت چون نوبهار
۴۶۱
بپرسیدش از مهربانان یکی
۴۶۲
که خرم چرائی و عمر اندکی
۴۶۳
چنین داد پاسخ که عمر این قدر
۴۶۴
به غم بردنش چون توانم بسر
۴۶۵
درین بود کایزد رهائیش داد
۴۶۶
در آن تیرگی روشنائیش داد
۴۶۷
بسا قفل کو را نیابی کلید
۴۶۸
گشایندهای ناگه آید پدید
۴۶۹
ازین در بسی گفت با خویشتن
۴۷۰
هم آخر به تسلیم در داد تن
۴۷۱
تهمتن چو تنها کند ترکتاز
۴۷۲
بدو دیو را دست گردد دراز
۴۷۳
مغنی چو بی پرده گوید سرود
۴۷۴
زند خنده بر بانگ وی بانگ رود
۴۷۵
چو لختی منش را بمالید گوش
۴۷۶
نشاند آتش طیرگی را ز جوش
۴۷۷
شکیبندگی دید درمان خویش
۴۷۸
به تسلیم دولت سرافکند پیش
۴۷۹
کمر بست نوشابه چون چاکران
۴۸۰
بفرمود تا آن پری پیکران
۴۸۱
ز هر گونه آرایش خوان کنند
۴۸۲
بسیچ خورشهای الوان کنند
۴۸۳
کنیزان چون شمع برخاستند
۴۸۴
ملوکانه خوانی برآراستند
۴۸۵
نهادند نزلی ز غایت برون
۴۸۶
ز هر بختهای پخته از چند گون
۴۸۷
رقاق تنک، گردهٔ گرد روی
۴۸۸
ز گرد سراپرده تا گرد کوی
۴۸۹
همان قرصهٔ شکر آمیخته
۴۹۰
چو کنجد بر آن گردهها ریخته
۴۹۱
اباهای نوشین عنبر سرشت
۴۹۲
خبر داده از خوردهای بهشت
۴۹۳
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه
۴۹۴
شده در زمین گاو و ماهی ستوه
۴۹۵
ز مرغ و بره روی رنگین بساط
۴۹۶
برآورده پر مرغوار از نشاط
۴۹۷
مصوص سرائی و ریچار نغز
۴۹۸
ز بادام و پسته برآورده مغز
۴۹۹
ز بس صاف پالوده عطر سای
۵۰۰
بسا مغز پالوده کامد بجای
۵۰۱
ز لوزینهٔ خشک و حلوایتر
۵۰۲
به تنگ آمده تنگهای شکر
۵۰۳
فقاع گلابی گلشکری
۵۰۴
طبرزد فشان از دم عنبری
۵۰۵
جدا از پی خسرو نیک بخت
۵۰۶
بساط زر افکند بالای تخت
۵۰۷
نهاده یکی خوان خورشید تاب
۵۰۸
بر او چار کاسه ز بلور ناب
۵۰۹
یکی از زر و دیگر از لعل پر
۵۱۰
سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در
۵۱۱
چو بر مائده دستها شد دراز
۵۱۲
دهان بر خورش راه بگشاد باز
۵۱۳
به شه گفت نوشابه بگشای دست
۵۱۴
بخور زین خورشها که در پیش هست
۵۱۵
به نوشابه شه گفت کی ساده دل
۵۱۶
نوا کج مزن تا نمانی خجل
۵۱۷
در این صحن یاقوت و خوان زرم
۵۱۸
همه سنگ شد سنگ را چون خورم
۵۱۹
چگونه خورد آدمی سنگ را
۵۲۰
طبیعت کجا خواهد این رنگ را
۵۲۱
طعامی بیاور که خوردن توان
۵۲۲
به رغبت برو دست کردن توان
۵۲۳
بخندید نوشابه در روی شاه
۵۲۴
که چون سنگ را در گلو نیست راه
۵۲۵
چرا از پی سنگ ناخوردنی
۵۲۶
کنی داوریهای ناکردنی
۵۲۷
به چیزی چه باید برافراختن
۵۲۸
که نتوان از او طعمهای ساختن
۵۲۹
چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ
۵۳۰
درو سفلگانه چه آریم چنگ
۵۳۱
در این ره که از سنگ باید گشاد
۵۳۲
چرا سنگ بر سنگ باید نهاد
۵۳۳
کسانی که این سنگ برداشتند
۵۳۴
نخوردند و چون سنگ بگذاشتند
۵۳۵
تو نیز ار نهای مرد سنگ آزمای
۵۳۶
سبک سنگ شو زانچه مانی به پای
۵۳۷
ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی
۵۳۸
ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی
۵۳۹
به نوشابه گفت ای شه بانوان
۵۴۰
به از شیر مردان به توش و توان
۵۴۱
سخن نیک گفتی که جوهر پرست
۵۴۲
ز جوهر به جز سنگ نارد بدست
۵۴۳
ولیک آنگه این نکته بودی درست
۵۴۴
که گوینده جوهر نجستی نخست
۵۴۵
مرا گر بود گوهری بر کلاه
۵۴۶
ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه
۵۴۷
ترا کاسه و خوان پر از گوهرست
۵۴۸
ملامت نگر تا که را درخورست
۵۴۹
چه باید به خوان گوهر اندوختن
۵۵۰
مرا گوهر اندازی آموختن
۵۵۱
زدن خاک در دیدهٔ گوهری
۵۵۲
همه خانه یاقوت اسکندری
۵۵۳
ولیکن چو میبینم از رای خویش
۵۵۴
سخنهای تو هست بر جای خویش
۵۵۵
هزار آفرین بر زن خوب رای
۵۵۶
که مارا به مردی شود رهنمای
۵۵۷
زپند تو ای بانوی پیش بین
۵۵۸
زدم سکه زر چو زر بر زمین
۵۵۹
چو نوشابه آن آفرین کرد گوش
۵۶۰
زمین را ز لب کرد یاقوت نوش
۵۶۱
بفرمود کارند خوانهای خورد
۵۶۲
همان نقلدانهای نادیده گرد
۵۶۳
نخست از همه چاشنی برگرفت
۵۶۴
در آن چابکی ماند خسرو شگفت
۵۶۵
ز خدمت نیاسود چندانکه شاه
۵۶۶
ز خوردن بر آسود و شد سوی راه
۵۶۷
به وقت شدن کرد با شاه عهد
۵۶۸
که نارد در آزار نوشابه جهد
۵۶۹
بفرمود شه تا وثیقت نبشت
۵۷۰
بدو داد و شد سوی بزم از بهشت
۵۷۱
سکندر چو زان شهر شد باز جای
۵۷۲
فریب از فلک دید و فتح از خدای
۵۷۳
بدان رستگاری که بودش هراس
۵۷۴
رهاننده را کرد صد ره سپاس
۵۷۵
شب از روز رخشنده چون گوی برد
۵۷۶
چراغی برافروخت شمعی بمرد
۵۷۷
بتاوان آن گوی زر بر سپهر
۵۷۸
بسا گوی سیمین که بنمود چهر
۵۷۹
شه آسایش و خواب را کار بست
۵۸۰
دو لختی در چار دیوار بست
۵۸۱
برآسود تا صبحدم بر دمید
۵۸۲
سپیدی شد اندر سیاهی پدید
۵۸۳
سر از خواب نوشین برآورد شاه
۵۸۴
یکی مجلس آراست چون صبحگاه
۵۸۵
که خورشید نارنج زرین بدست
۵۸۶
ترنج فلک را بدو سر شکست
۵۸۷
پری چهره نوشابه نوش بهر
۵۸۸
به فال همایون برون شد ز شهر
۵۸۹
چو رخشنده ماهی که در وقت شام
۵۹۰
بر آید ز مشرق چو گردد تمام
۵۹۱
کنیزان چو پروین به پیرامنش
۵۹۲
ز تارک درآموده تا دامنش
۵۹۳
روان ماهرویان پس پشت او
۵۹۴
چو ناهید صد در یک انگشت او
۵۹۵
پریرخ چو در لشگر شاه دید
۵۹۶
جهان در جهان خیل و خرگاه دید
۵۹۷
ز بس پرنیانهای زرین درفش
۵۹۸
هوا گشته گلگون و صحرا بنفش
۵۹۹
ز بس نوبتیهای زرین نگار
۶۰۰
نمیبرد ره بر در شهریار
۶۰۱
نشان جست و آمد به درگاه شاه
۶۰۲
سر نوبتی دید بر اوج ماه
۶۰۳
زده بارگاهی بریشم طناب
۶۰۴
ستونش زر و میخش از سیم ناب
۶۰۵
فرود آمد از بارگی بار خواست
۶۰۶
زمین بوس شاه جهاندار خواست
۶۰۷
رقیبان بارش گشادند بار
۶۰۸
درآمد به نوبتگه شهریار
۶۰۹
سران جهان دید در پیشگاه
۶۱۰
سرافکنده در سایهٔ یک کلاه
۶۱۱
کمر بر کمر تاجداران دهر
۶۱۲
به پیش جهانجوی پیروز بهر
۶۱۳
چنان کز بسی رونق و نور و تاب
۶۱۴
شده چشم بیننده را زهره آب
۶۱۵
همه گشته با نقش دیوار جفت
۶۱۶
نه یارای جنبش نه آوای گفت
۶۱۷
عروس حصاری چو دید آن حصار
۶۱۸
بلرزید از آن درگه تنگبار
۶۱۹
زمین بوسه داد آفرین برگرفت
۶۲۰
درو مانده آن شیر مردان شگفت
۶۲۱
بفرمود خسرو که از زر ناب
۶۲۲
یکی کرسی آرند چون آفتاب
۶۲۳
عروسی چنان را نشاند از برش
۶۲۴
عروسان دیگر فراز سرش
۶۲۵
بپرسید و بس مهربانی نمود
۶۲۶
بدان آمدن شادمانی نمود
۶۲۷
نشیننده را چون دل آمد بجای
۶۲۸
اشارت چنان رفت با رهنمای
۶۲۹
که سالار خوان خورد خوان آورد
۶۳۰
خورشهای خوش در میان آورد
۶۳۱
نخستین ز جلاب نوشین سرشت
۶۳۲
زمین گشت چون حوضهای بهشت
۶۳۳
یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب
۶۳۴
نه خسرو که شیرین ندیده به خواب
۶۳۵
نهادند خوان آنگهی بی دریغ
۶۳۶
گراینده شد گرد عنبر به میغ
۶۳۷
ز هر نعمتی کاید اندر شمار
۶۳۸
فرو ریخته کوهی از هر کنار
۶۳۹
حریری رقاق دو پرویزنی
۶۴۰
چو مهتاب تابنده از روشنی
۶۴۱
همان گردهٔ نرم چون لیف خز
۶۴۲
کزو پخته شد گردهٔ گرده پز
۶۴۳
اباهای الوان ز صد گونه بیش
۶۴۴
به خوانهای زرین نهادند پیش
۶۴۵
جهان را یکی خورد الوان نبود
۶۴۶
کزان خورد چیزی بران خوان نبود
۶۴۷
چو خوردند چندان که آمد پسند
۶۴۸
ز جام و صراحی گشادند پند
۶۴۹
میناب خوردند تا نیمروز
۶۵۰
چو می در ولایت شد آتش فروز
۶۵۱
نشاط ابروی میپرستان گشاد
۶۵۲
ز نیروی میروی مستان گشاد
۶۵۳
پری پیکرانی بدان دلبری
۶۵۴
نشستند تا شب به رامشگری
۶۵۵
چو شب خواست کز غم سپاه آورد
۶۵۶
منش سر سوی خوابگاه آورد
۶۵۷
بدان لعبتان گفت سالار دهر
۶۵۸
یک امشب نباید شدن سوی شهر
۶۵۹
چنانست فرمان که فردا پگاه
۶۶۰
براریم بزمی ز ماهی به ماه
۶۶۱
به رسم فریدون و آیین کی
۶۶۲
ستانیم داد دل از رود ومی
۶۶۳
مگر چون برافروزد آتش ز جام
۶۶۴
شود کار ما پخته زان خون خام
۶۶۵
زمانی ز شغل زمین بگذریم
۶۶۶
به مرجان پرورده جان پروریم
۶۶۷
فروزنده گردیم چون گل به می
۶۶۸
بدان کوره از گل برآریم خوی
۶۶۹
زمین را به جرعه معنبر کنیم
۶۷۰
به سرشوی شادی گلیتر کنیم
۶۷۱
پریزادگان بوسه دادند خاک
۶۷۲
پریوار هم شاد و هم شرمناک
۶۷۳
فروزنده نوشابه در بزم شاه
۶۷۴
فروزانتر از زهره در صبحگاه
۶۷۵
چو شب زیور عنبرین ساز کرد
۶۷۶
سر نافهٔ مشک را باز کرد
۶۷۷
شه از زلف مشگین آن دلگشای
۶۷۸
کمندی برآراست عنبر فشان
۶۷۹
مه و مشتری را به مشگین کمند
۶۸۰
فرود آورید از سپهر بلند
۶۸۱
شب جشن بود آن شب دلنواز
۶۸۲
پری پیکران چون پری جلوه ساز
۶۸۳
مگر کاتشی برفروزند لعل
۶۸۴
در آتش نهند از پی شاه نعل
۶۸۵
بفرمود شه آتش افروختن
۶۸۶
به رسم مغان بوی خوش سوختن
۶۸۷
ز باده چنان آتشی پرفروخت
۶۸۸
که میخوارگان را در آن رخت سوخت
۶۸۹
به رود و میو لهوهای دگر
۶۹۰
همی برد شب را به شادی بسر
۶۹۱
چو شنگرف سودند بر لاجورد
۶۹۲
سمور سیه زاد روباه زرد
۶۹۳
دگر باره در جنبش آمد نشاط
۶۹۴
درآموده شد خسروانی بساط
۶۹۵
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو
۶۹۶
خرامش درآمد به کبک و تذرو
۶۹۷
نواگر شدند آن پریچهرگان
۶۹۸
نوآیین بود مهر در مهرگان
۶۹۹
ز بیجاده گون بادهٔ دلفروز
۷۰۰
فشاندند بیجاده بر روی روز